تبليغاتX
سنبله

سنبله

اینجا در حالت عادی و در اکثر موارد ویزای اقامتی افراد از جمله ویزای دانشجویی (Study Permit) بطور سالیانه و فقط برای یک سال تمدید میشود. البته در مواردی هم ممکن است شخص خوش شانس باشد و به دلایل مختلف و بسته به نظر کارمند اداره مهاجرت ویزایش برای بیش از یک سال تمدید شود.

من طبق معمول هر سال اوایل ماه می تمام مدارم لازم (حدود یک کیلوگرم!) را به همراه هزینه های مربوطه (425 دلار) برای تمدید ویزای اقامتی خانواده چهار نفره ما به اداره مهاجرت کانادا فرستادم. با توجه به اینکه طبق اطلاعات اداره مهاجرت در آن زمان تمدید ویزاحدود یک ماه طول میکشید من بر آن اساس تمام کارهایم را طوری برنامه ریزی کردم که اوایل سپتامبر در ایران باشم: بعد از دریافت ویزای اقامتی در اوایل ژوئن بلافاصله برای ویزای ورود مجدد به کانادا      (Re-entry Visa) اقدام میکنم، با دریافت این ویزا در اواخر جولای و با داشتن پذیرش مقاله از یک سمپوزیوم بین المللی در مجارستان برای ویزای آن کشور اقدام میکنم و با اخذ ویزا و سفر به آن کشور در اوایل سپتامبر مقاله ام را ارائه میکنم و از آنجا به ابران خواهم رفت.

اما همه اینها رؤیایی بیش نبوده است و بعد از حدود 50 روز انتظار برای دریافت ویزای اقامتی با پیدا کردن یک شماره تلفن و تماس با کارمندان مربوطه دریافتم که صدور ویزای ما بجای یک ماه حدود چهار ماه طول خواهد کشید! علتی که برای این موضوع بیان کردند این بود که از خوش شانسی شدید ما مدارک ما بطور تصادفی برای بررسیهای بیشتر انتخاب شده است. با این وضع نه برای ویزای ورود مجدد وقتی خواهد بود و نه برای ویزای مجارستان و سفر به آن کشور.

با توجه به اینکه ویزای یکی دو نفر از دوستان ایرانی ما هم اخیراً به چنین سرنوشتی دچار شده است انتخاب تصادفی افراد برای بررسیهای بیشتر کمی مشکوک بنظر میرسد و ممکن است انتخاب تصادفی افراد از کشورهایی خاص مدنظر باشد. به هر حال این کار چه بصورت کاملاً تصادفی صورت گرفته باشد و چه نتیجه موضعگیریها و روابط تنشزای موجود بین دولتهای ایران و کاناداباشد فعلاً خسارتش متوجه ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:38  توسط علی ملیحی پور  | 

با توجه به اینکه ممکن است برای ارائه یک مقاله در سپتامبر آینده عازم یکی از شهرهای مجارستان به نام سگد (Szeged) شوم با خواندن راهنمای کنفرانس و اطلاعات جالبی که در مورد شهر سگد، هتلها، مراکز تجاری، اماکن تفریحی، سیستم حمل و نقل و نحوه رفتن از فرودگاه بوداپست به ایستگاه قطار و از آنجا به محل برگزاری کنفرانس در سگد، و ... داده شده بود بی اختیار مرا به یاد کرج انداخت که با داشتن چندین دانشگاه و دانشکده و تعداد زیادی مراکز علمی و تحقیقاتی تقریباً هیچوقت یک مهمان خارجی نمیتوانست خودش را از فرودگاه تهران تا محل برگزاری کنفرانسها و سمینارهای علمی در کرج برساند و مسئولان برگزاری چنین جلساتی با علم به این موضوع مجبور میشدند در زمانهای برگزاری کنفرانسها با فرستادن خودرو و راننده به فرودگاه، هزینه جابجایی مهمانان را از جیب دولت یا کنفرانس بپردازند. چیزی که فکر نمیکنم در جایی از دنیا سابقه داشته باشد.

با توجه به موضوع بالا چند روز پیش خواستم از طریق جستجوگر گوگل ببینم اطلاعاتی که در مورد شهر کوچک سگد (به مساحت 280 کیلومتر مربع و جمعیت 170 هزار نفر) در اینترنت وجود دارد در مقایسه با ابرشهر کرج (که دارای مساحت 2540 کیلومتر مربع و جمعیت نزدیک به دو میلیون نفر عنوان پنجمین شهر بزرگ ایران را داراست) چگونه است. نتایج این جستجو بسیار عجیب و نومید کننده بود:

لطفاً ابتدا به نتیجه جستجوی وب برای شهر سگد توجه کنید:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=Szeged&meta

همانگونه که ملاحظه میشود با کمال تعجب نقشه و مشخصات شهری شهر سگد در نقشه های گوگل قرار دارد. بعد از آن هم در نتایج بعدی جستجو به اطلاعات جامع و کاملی از شهر در سایتهای بسیار جذاب برخورد میکنیم که با دیدن آنها آدم تصور میکند راهنمای یکی از شهرهای درجه یک اروپا از قبیل لندن و برلین و پاریس و رم را پیش رو دارد. همین سایتها همه نوع اطلاعات و راهنمایی در مورد شهر از اطلاعات عمومی و تاریخچه و نقشه های شهر گرفته تا اطلاعات در مورد فعالیتهای فرهنگی و ورزشی و آموزشی، مشخصات اقامتگاهها، رستورانها، بانکها، داروخانه ها، مدارس، کتابخانه ها، بارها و و قهوه خانه ها و دیسکوها، و ... را در اختیار همگان قرار میدهند.

حال لطفاً به نتیجه این جستجو برای کرج توجه فرمایید:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=++Karaj&meta

تقریباً به غیر از یک صفحه اطلاعات در ویکیپدیا و چند سایت تبلیغاتی چیز دیگری در باره کرج یافت نمیشود. نقشه کرج هم در گوگل وجود ندارد!

ممکن است علت این کار رسمی نبودن زبان انگلیسی در ایران ذکر شود که در اینجا جستجو به آن زبان صورت گرفت. در پاسخ باید گفت که اولاً در مجارستان هم زبان رسمی زبان مجاریست و ثانیاً نتیجه جستجو به زبان فارسی هم بغیر از یک صفحه از ویکیپدیا و چند صفحه تبلیغاتی چیز خاصی را در باراه کرج نشان نمیدهد:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=++%DA%A9%D8%B1%D8%AC&meta

نتیجه جستجوی تصویری در باره این دو شهر از این هم جالبتر است:

ابتدا جستجو در باره سگد:

http://images.google.ca/images?hl=en&q=Szeged&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=li

در صفحه اول تصاویری جذاب و چشم نواز از مناظر شهری، آثار تاریخی، و نقاط دیدنی شهر دیده میشود. صفحات بعدی نیز کمابیش همانگونه اند.

و حال جستجوی تصویری کرج به زبان انگلیسی:

http://images.google.ca/images?hl=en&q=%20%20Karaj&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=wi

در صفحه اول عکسی از بلوار کشاورز تهران، چند عکس از مناظر طبیعی و کوههای اطراف کرج، یک عکس سکسی، و اقلاً دو عکس از صحنه دستگیری متهمان و مجرمان توسط نیروی انتظامی دیده میشود. نوع تصاویر در صفحات بعدی نیز کمابیش مشابهند.

و بالاخره جستجوی تصویری کرج به زبان فارسی:

http://images.google.ca/images?um=1&hl=en&q=%DA%A9%D8%B1%D8%AC

همانگونه که ملاحظه میشود نتیجه جستجوی فارسی نیز تفاوت چندانی با نتیجه جستجوی انگلیسی ندارد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:3  توسط علی ملیحی پور  | 

امسال چهارمین سالیست که پریسای ما در خرداد ماه علاوه بر دروس کانادایی خود که طبق سیستم آموزشی اینجا در مدارس رسمی مربوطه پیش میرود در امتحانات دروس ایرانی هم که با یادگیری دروس در منزل در طول سال، ارسال سؤالات از وزارت آموزش و پرورش در خرداد ماه، و نظارت سفارت ایران در کانادا برگزار میشود شرکت میکند. هم اکنون در حال آماده شدن برای امتحان "فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی" است که فردا برگزار خواهد شد.

زمانیکه در سال 83 به اینجا آمدیم پریسا که کلاس سوم ابتدایی را شروع میکرد برای اولین بار بود که همزمان در دو سیستم آموزشی درس میخواند. با آنکه آن سال، سال اول ورود ما به کانادا بود و به دلایل مختلف سال اول مستقر شدن برای هر خانواده ای و هر کسی با دشواریهای زیادی همراه است و در ضمن پریسا قبل از آمدن ما به اینجا فقط به مدت 2-1 دو ماه در یک کلاس زبان شرکت کرده بود و تقریباً بغیر از آشنایی با حروف الفبا چیز دیگری از زبان انگلیسی نمیدانست علاوه بر ثبت نام در مدارس رسمی اینجا، یادگیری سریع زبان انگلیسی، و انجام تکالیف همه دروس مدرسه، توانست پا به پای دانش آموزان انگلیسی زبان اینجا کارهای درسیش را پیش ببرد و در کنار آن در منزل نیز تحت نظارت من و خانم طبق سیستم آموزشی ایران کلاس سوم را هم بخواند و در خرداد ماه براحتی از عهده امتحاناتش برآید.

سالهای چهارم و پنجم نیز به سرعت برق گذشتند و البته هر سال بعلت دوری از محیط ایران و قرار گرفتن در محیطی که در آن همه چیز اعم از کتاب و مدرسه و معلم و دوستان و تلویزیون و مطبوعات و ... انگلیسی هستند مرتب از علاقه پریسا به دروس ایرانی کاسته شد. حتی دیگر بطور ناخودآگاه و بعلت آشنایی بیشتر با کلمات و واژه های انگلیسی با پارسا هم انگلیسی صحبت میکنند. دیگر درک بسیاری از چیزهایی که جزو مکالمات روزانه در ایران است و در زبان محاوره آنجا استفاده میشود برای آنان غیر ممکن شده است. خلاصه به دلایل فوق طی سالهای گذشته زحمت ما برای راضی کردن پریسا برای خواندن دروس ایرانی زیادتر شده و درک مباحث بویژه در دروسی از قبیل فارسی و اجتماعی و تاریخ و دینی برای او بسیار سخت شده است.

امسال هم که به اول راهنمایی رسیده و دروس جدیدی هم به دروس سالهای پیش افروده شده اند.  امیدوارم امسال را هم همانند سالهای پیش به خوبی و خوشی به سرانجام برساند! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:39  توسط علی ملیحی پور  | 

بحران مواد غذایی که ابتدا اخبار آن فقط از جنوب آسیا به گوش میرسید بتدریج گسترش پیدا کرد و هم اکنون تقریباً در همه نقاط جهان صدای زنگ خطر آن بگوش میرسد.

بر اساس گزارش سازمان خواروبار جهانی (فائو) افزایش قیمت مواد غذایی جان بسیاری را در فقیرترین کشورهای درحال توسعه در معرض خطر قرار داده است. همین گزارش حاکیست که در حال حاضر 37 کشور جهان بدلیل مواجهه با بحران و مصائب عدیده با خطر بحران مواد غذایی روبرو هستند.

افغانستان، بنگلادش، یمن، سومالی، سودان، کنگو، اوگاندا، السالوادور، و تعداد دیگری از کشورهای آسیایی، افریقایی، و امریکای لاتین در معرض  خطر گرسنگی قرار داشته و در کشورهای دیگری از جمله فیلیپین، مصر، بورکینافاسو، کامرون، سنگال، مراکش، هائیتی، و شمار زیادی از کشورهای غرب آفریقا قیمت مواد مواد غذایی اساسی مانند گندم، برنج و سویا بشدت افزایش یافته که ناآرامیهایی نیز بدنبال داشته است. چین، روسیه، و پاکستان نیز برای جلوگیری از گران تر شدن مواد غذایی سیستم کنترل قیمت ها را پیاده کرده اند.

در این میان برنج یک وضعیت استثنایی پیدا کرده و افزایش قیمت آن در مقایسه با سایر محصولات کشاورزی به دلایل مختلف بسیار شدید بوده است. به همبن علت کشورهای مختلف برای اجتناب از بحران این ماده غذایی اساسی دست به اقداماتی زده اند: هند قیمت برنج صادراتی را 40 درصد افزایش داده، مقامات چین برای تشویق کشت برنج، حداقل بهای خرید برنج از برنجکاران را افزایش داده اند، ویتنام که پس از تایلند بزرگ ترین کشور صادرکننده برنج در جهان است میزان صدور برنج را در سال جاری 22 درصد کاهش داده، کامبوج، همسایه تایلند نیز اخیراً محدودیت هایی برای صدور برنج قائل شده است، و اندونزی نیز صادرات برنج را در حال حاضر ممنوع کرده است.

این تدابیر در حالی اتخاذ شده که ذخیره جهانی برنج به پایین ترین سطح از دهه 1970 رسیده و قیمت جهانی برنج در طی چند ماه گذشته 50 درصد افزایش یافته و موجب نگرانی در باره کمبود عرضه برنج شده است.

حتی در بازارهای امریکای شمالی از جمله کانادا اثرات این بحران ملموس بوده و باعث افرایش قیمت در نعداد زیادی از مواد غذایی از جمله برنج گردید.

اما علت این بحران چیست؟ دلایل متعددی در بروز این بحران در نقاط مختلف جهان نقش دارند که بطور کلی مهمترین آنها به شرح زیرند:

- تغییرات آب و هوا از قبیل سیل، طوفان، گردباد، و بویژه خشکسالی در سالهای اخیر که مناطق و کشورهای زیادی را تحت تأثیر قرار داده و موجب نابودی تأسیسات زیربنایی، از بین رفتن اراضی کشاورزی، و آسیب دیدن کشاورزان گردیده و نتیجتاً باعث افت قابل ملاحظه ای در کشت و تولید محصولات کشاورزی شده است. انتظار میرود اثرات مزمن خشکسالی تا سالهای طولانی همچنان بر بخش وسیعی از مناطق جهان ادامه داشته باشد.

- افزایش قیمت نفت که به بالاترین میزان خود در تاریخ رسیده و به گفته کارشناسان انرژی همچنان انتظار افزایش آن وجود دارد.

- سرمایه گذاری کشورهای غربی برای تولید سوخت زیستی که از غلات بدست می آید. این سوخت که بعنوان سوخت سبز یا سوخت پاک نیز معروف است گرچه سوختیست که سازگار با محیط زیست بشمار میرود ولی بعلت اینکه از غلات بدست می آید بویژه با تبلیغات و تشویهایی که سرمایه گذاران غربی برای تولید آن در نظر گرفته اند بعنوان رقیبی جدی برای مواد غذایی مخصوصاً غلات بشمار میرود.

- درگیریها، تهدیدات و چالشهای سیاسی در مناطق مختلف جهان بویژه در منطقه حساس خاورمیانه که کشورهای غربی را وادار به چاره اندیشی برای کاهش وابستگی به نفت از طریق سرمایه گذاری برای تولید سوختهای جایگزین از جمله سوخت زیستی کرده است که در بالا بدان اشاره شد.     

- افزایش تقاضا برای مواد غذایی در هند و چین با توجه رشد اقتصادی کشورهای مذکور

- چندین سال رشد اقتصاد قوی جهانی که سبب شده بسیاری از مردم مرفه تر زندگی کنند، یکی دیگر از دلایل گرانی مواد غذایی و بحران بوجود آمده محسوب می شود.

- و البته در نهایت همراه با افزایش جمعیت کره زمین نیز همچنان بعنوان یکی از عوامل افزایش تقاضا برای مواد غذایی و ایجاد بحران مواد غذایی حاضر در نظر گرفته میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط علی ملیحی پور  | 

با خودم عهد کرده بودم اقلاً در این وبلاگ به اخبار روز و مسائل سیاسی نپردازم. ولی گاهی اوقات وقتی یک خبر تا عمق جان آدم را میسوزاند و اشک از چشمان آدم جاری میکند دیگر صحبت از عهد و پیمان معنا ندارد. شاید که چاپ این خبر/گزارش باعث شود چند نفر دیگر هم آنرا بخوانند و از عمق فاجعه ای که در گوشه ای از این وطن بر یک هموطن میگذرد آگاهی یابند. البته این مورد فقط مشتی است از خروار و نمونه ایست از هزاران مورد که همه روزه در اطراف ما روی میدهد.

عین خبر/گزارش که از سایت انتخاب (http://www.tiknews.net/display/?ID=59105) گرفته شده اینجا آورده میشود:

بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی "UN" نصب شده بود.

نویسنده در ادامه مطلبی ذیل عنوان "دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد" می نویسد: بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخيص پناهندگان واقعی تحت کنوانسيون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم "UN"  و سازمان ملل خيلی دهن پر کن است. خيلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ايم تا صلح جهانی را تأمين کنيم.

از بيرون همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. اين که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آيند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگيرند و به داخل بيايند نيز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذيرايی مفصلی می شوند و از آنها پرسيده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ايران صحبت می کنند بعد از آنها رسیده می شود که کجای دنيا می خواهند بروند حتما آنها می گويند ژنو. بعد ما دست می زنيم و يک خدمتکار با سينی وارد می شود که داخل سينی يک بليط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است.

همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنين وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ايران افغانی کنند. طبق قوانين کنوانسيون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً بايد در کشوری خارج از محل زندگی خود اين درخواست را بدهند و بسيار طبيعی است که هيچ ايرانی در داخل خاک ايران نميتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.

يک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمين کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده يک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زير انداخته است. خيلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همين حال می آمدند و می پرسيدند کدام يک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورين وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بيرون برود.

برايش توضيح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هيچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خيلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خيلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم بايد از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسيدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسيدم شما افغانی هستيد؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعاليت می کنيم. بفرماييد که اهل کدام کشور هستيد؟ گفت: ايران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشريف ببريد.

قبلاً هم چنين اتفاقی افتاده بود. ايرانی هايی که فکر می کردند مأمورين سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام يک برگ زيتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غيره شکايت می کردند. کلی طو ل می کشيد تا به آنها بفهمانيم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورين کميساريای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستيم و آنها دست آخر بلند مي شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك مي كردند.

با صدايي گرفته گفت: من كمك مي خواهم. با خود گفتم باز اين سناريو قرار است تكرار شود. به صندلي تكيه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگويد. مي گفت و من توضيح مي دادم و او مي رفت. مثل روزهاي ديگر. گفت: من مي خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهيد. با لحن تمسخر آميز گفتم: خوب به دادگاه خانواده برويد و درخواست كمك كنيد. گفت: شوهرم افغاني است. شروع شد. باز هم يك بدبخت ديگر.

دختران ايراني فقير و بيچاره اي كه در ازاي پرداخت پول به افغاني ها فروخته مي شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگيرد. رويه اشتباه وزارت كشور. ازدواج شرعي و غير رسمي. چون افغاني ها نمي توانند رسمي در ايران ازدواج كنند. شرعي ازدواج مي كنند. قيمتش هم بين يكصدهزار تا يك ميليون تومان است. به راحتي به محله هاي فقير نشين مي روند و دختر مي خرند. وزارت كشور هم تبعه خودش را اين طور حفظ مي كرد كه به شوهر اجازه اقامت مي داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمي دانند با ازدواج با يك افغاني تابعيت ايراني خود را از دست مي دهند .گقتم: كار شما چندان هم سخت نيست. برويد و دادخواست بدهيد. دادگاه حكم مي دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج مي كنند.

گفت: نه مي خواهم شما مرا نجات بدهيد. گفتم: ما نمي توانيم. بعد با بي حوصلگي گفتم: خوب. بگو مشكل چيست. گفت :پدرم معتاد است. ما هفت تا خواهر و برادريم، من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش مي آيد. مي گويد دختر فقط بدبختي به بار مي آورد. اگر پسر بودي مي توانستي كمك خرج من باشي. منظورش از كمك خرج اين است كه مي توانستم برايش مواد ببرم .لااقل بدوك مي شدم و برايش جنس خوب مي آوردم. خلاصه خيلي سر كوفت مي زد. زياد داستان جديدي نبود. نگاهش كردم. مستقيم و خيره به موزاييك جلوي پايش نگاه مي كرد. پاهايش را محكم به هم چسبانده بود ولي پاهايش مي لرزيدند. دست خود را روي پايش گذاشت تا جلوي لرزش را بگيرد. ولي دستهايش هم لرزيدند.

تا اينكه غلام سخي آمد. من فقط مي توانستم كارهاي خانه را بكنم. كسي هم خواستگاري من نمي آمد. ما در محله فقير نشين پشت طلاب زندگي مي كنيم. يك خانه خرابه داريم و مادرم در خانه هاي مردم كار مي كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد. غلام سخي آمد پيش پدرم. پدرم مرابراندازكرد وگفت: يك ميليون تومان مي خواهم. غلام سخي رفت و فردا با يك بسته ترياك آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند. ديگر هرچه ترياك آورد، پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضايت نداد. غلام سخي مهلت خواست و يك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلاي محله به عقد غلام در آمدم. گفتم: خوب اينكه چيز تازه اي نيست. متاسفانه به دليل رويه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم اين اتفاق زياد مي افتد. ما كاري نمي توانيم بكنيم ولي حداقل دادگستري خوب عمل مي كند برويد و دادخواست طلاق بدهيد.

لحظه اي چشم در چشم من دوخت و چيزي نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسيار دور از من مي بيند در حالي كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت: حداقل گوش كنيد. گفتم: ما وقت گوش كردن نداريم .بفرماييد. به چشمانم زل زد و با بغضي فرو خورده گفت: بايد گوش كنيد. سيگاري آتش زدم و تكيه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد. گفت: من فقط هفته اي يك شب غلام سخي را مي بينم. گفتم: آخر اين هم شد مشكل؟ حتما مي رود دنبال پخش مواد. گفت: شايد هم برود ولي اين مشكل من نيست. گفتم: خانم دست بردار. چند سالته؟ گفت: ۱۹ سال. گفتم: شكر خدا كه عقلت كار مي كنه؟ گفت: نمي دانم. بيش از حد آرام بود. عصبي شده بودم. گفتم: خانم جان. دخترم. زندگي قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را بايد در خانه نگهداشت. اگر هم سر به راه نيست جدا شو. اين كه مشكلي نيست. گفت: نمي دانم. گفتم: پس مشكلت چيه؟ گفت: من هفت تا شوهر دارم ...

نمي دانستم چه بايد بگويم. خشك شدم. اشك از چشمانش سرازير شد. لرزش پايش بيشتر شد. سرش را به زير انداخت و ادامه داد. گفت: اوايل فقط مي ترسيدم و گريه مي كردم. از خود غلام سخي هم مي ترسيدم ولي وقتي شبهاي بعد آدمهاي ديگر آمدند نمي توانستم هيچ جيز بگويم يا خفه مي شدم يا خفه ام مي كردند. گفتم: كتكت مي زدنند؟ گفت: اوهوم. گفتم: همه افغاني هستند؟ شش تاي ديگر؟ گفت: اوهوم. ديگر تحمل نكرد. هنوز هم دلم مي لرزد. گريه به اين تلخي تا به حال نديده بودم. فقط گريه كرد و دستانش مي لرزيدند. گفت: به غلام سخي گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من كه پول نداشتم. هفت نفر شديم. نفري صد هزار تومان گذاشتيم وسط. خوب آنها هم حقشان را مي خواهند. گفتم: بي رحم بي همه چيز، لااقل به من رحم كن. گفت: رحم كه ما را ارضا نمي كند.

حالا آمده ام شما براي من كاري بكنيد. تو را به خدا نجاتم بدهيد. دو بار رفتم قهر به خانه، قبل از اينكه چيزي بگويم پدرم مرا با كتك انداخت بيرون. مي ترسيد غلام سخي بيايد و پولش را پس بگيرد. غلام سخي مرا مي آورد به خانه و دوباره همان قضايا ...بدبخت شده ام... فقط يك توده گوشت و استخوان شده ام. تو را به خدا نجاتم بدهيد. بلند شدم. دوست وكيلي داشتم كه درآنجا وكالت مي كرد. با موبايل بهش زنگ زدم وگفتم يك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم مي پردازم. بلند شد. گفتم: اگر نمي تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم. گفت: كه مي تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بيرون رفتيم. همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد. پيش خود مي گفت كه اين خائنين كم دردسر دارند. حالا زن افغاني را هم با خود بيرون مي برند. به آرامي گفتم كه چادرش را بر سرش بياندازد. وقتي از پله ها  مي رفتيم از او پرسيدم صبحانه خورده است يا نه؟ گفت: كه فقط روزي يك وعده غذا مي خورد. پيشاني اش عرق كرده بود. آهسته گفت: من حامله هستم ...

لطفاً جهت آگاهی از نظرات خوانندگان به اصل خبر در لینک بالا مراجعه فرمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط علی ملیحی پور  | 

سالها بود که میخواستم از یکی از معلمان خوب دوره ابتداییم (آقای سعید سعیدی فر) خبری بدست اورم. چندی پیش ای-میلی بدستم رسید که دیدم فرستنده ای-میل خود ایشان هستند! در واقع ایشان از طریق یکی از دوستان مشترک ما که قبلاً آدرس و مشخصاتم را از طریق اینترنت پیدا کرده بود آدرسم را دریافت کرده بود. من هم در پاسخ ای-میل این معلم گرانقدر که در مدت کوتاه تدریس در دبستان ما تأثیر زیادی روی من و بسیاری از دانش آموزان گذاشته و در طی دوران خدمت خود بعنوان یکی از بهترین معلمان دوره ابتدایی تالش مطرح گردید و جوایز و تقدیرهای زیادی را دریافت کرد نامه ای ارسال کردم که بخشی از آن نامه و سه خاطره آورده شده در آن را اینجا هم چاپ میکنم:

زمانیکه من کلاس دوم  ابتدایی بودم (سال تحصیلی 55-54) شما بعنوان یک معلم جدید به دبستان رشدیه آمدید. جوانی رعنا، با صدایی مشخص و ویژه، کت و شلوار چهار خانه شیک (فکر میکنم با رنگ متمایل به سفید و خطهای چهار خانه سیاه رنگ) که همیشه یک نشان مخصوص بر بالای سینه چپ آن نصب شده بود. اکنون فکر میکنم شاید آن نشان گرد نشان پنجاهمین سال سلطنت پهلوی، نشان جشنهای 2500 سالگی شاهنشاهی در ایران، یا شاید هم نشانی از آموزش و پرورش بوده است.

بنظرم تدریس دروس کلاس اول به شما سپرده شد

- به هر حال آقای نوروزی خیلی از مواقع به اقتضای شغل مدیری خود که احتمالاً برای انجام کارهای اداری مدرسه به حویق میرفتند (فکر میکنم شعبه ای از اداره آموزش و پرورش تالش در آن زمان در حویق بود) خیلی دیر به مدرسه می آمدند که البته این امر مشکلات  عدیده ای را هم بوجود آورده بود. احتمالاً در یکی از آن روزها بود که شما به کلاس ما (دوم) آمدید و ضمن پرسیدن سوالاتی از دانش آموزان و انجام مقداری تدریس، یک املا (دیکته) به ما گفتید. املای مذکور با اینکه فقط 20 کلمه داشت ولی از کلماتی سخت و نشنیده تشکیل شده بود. من هنوز دو کلمه از آن املای عجیب را بیاد دارم: "می سی سی پی" و "کتلت". مخصوصاً من علاقه عجیبی به املا داشتم و در واقع ما آن زمان درس خواندن در مدرسه را چیزی جز روخوانی فارسی و املا نمیدانستیم. حتی علوم و ریاضی و دینی را هم به این قصد میخواندیم و چیز دیگری از آن یاد نمی فهمیدیم! خلاصه در آن املا من به علت اینکه به گفته شما "کتلت" را بصورت "کوتلت" نوشته بودم 19 گرفتم و البته سالها بعد دانستم که کتلت یک کلمه انگلیسی بوده و به هر دو صورت صحیح بوده است! این اولین باری بود که من در املا کمتر از 20 گرفتم. ولی این املا نتیجه خوشایندی هم برای من و سایر همکلاسیها داشت و آن این بود که یکی از دانش آموزان کلاس که بعلت دوستی پدرش با مدیر مدرسه در هر حالتی در همه درسها 20 میگرفت و همیشه شاگرد اول اعلام میشد در املای شما نمره بسیار کمی گرفت! به هر حال ایشان اکنون یکی از دوستان خوب ما هستند.

- من خاطره دیگری هم از شما دارم و آن این بود که من و دوست دیگرم فردوسی (که اکنون پزشک است) با دیدن برخی حروف و کلمات انگلیسی روی مثلاً قوطی چای یا تابلوی کنار جاده خطبه سرا که مسافت باقیمانده تا آستارا را نشان میداد علاقمند شده بودیم که کم کم انگلیسی یاد بگیریم! با توجه به شهرت شما بعنوان یک معلم خوب در بین دانش آموزان ترجیح دادیم از شما کمک بگیریم. برخی از حروف و کلماتی را که کپی کرده بودیم به شما نشان دادیم و خواستار تلفظ آنها شدیم. شما هم به زبان ترکی عبارتی به این مضمون گفتید که برید دنبال کارتان، همین فارسی را که زبان مادریتان هست یاد بگیرید زیادیتون هم هست. البته ما در آن زمان بعلت عدم آشنایی کافی با زبان ترکی معنی دقیق این کلمات و جملات را متوجه نشدیم و فقط فهمیدیم که جواب شما منفیست ولی تا یکی دو سال بعد که ترکی ما بهتر شد و مخصوصاً که کلمه "آنا دیلی" را از جملات شما خوب بیاد داشتیم متوجه معنی دقیق آن جملات شدیم!

- سومین و آخرین خاطره من از شما خاطره ای کمی متفاوت است و آن این است که من در ماه محرم (احتمالاً سال 54 ) که در مسجد لیسارامحله کنار بخاری نشسته بودم و انبوهی از ته سیگارها در منقل جلوی بخاری ریخته شده بود شروع به پک زدن ته سیگاریها کردم. مردی که آن زمان شاید 25 سال سن داشت و کنار من نشسته بود با دیدن این حالت یک سیلی محکم به گوشم زد و من هم بدون هیچگونه مکثی متقابلاً سیلی او را جبران کردم! ایشان با اینکه از کار بد من بشدت عصبانی شده بود دیگر هیچ کاری انجام نداد. احتمالاً فردای آن روز بود که به مدرسه آمده بود و با دیدن شما در مدرسه جریان را تعریف کرده بود. بدنبال آن بود که من برای اولین بار در مدرسه تنبیه شدم. فکر میکنم این تنبیه شدید تنها مورد تنبیه شدن من در آن مدرسه ای بود که سه سال در آن درس خواندم و البته موجب ترک ته سیگارکشی من هم شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:10  توسط علی ملیحی پور  | 

آتش بازی چهارشنبه سوری اقلاً در یک نقطه از وینیپگ (در محوطه دانشگاه مانیتوبا و به میزبانی انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه) از ساعت 6 تا 11 بعد از ظهر امروز سه شنبه تاریخ 28 اسفند ماه برگزار شد.

اما سور و شام چهارشنبه سوری ما طبق معمول همیشگی در منزل ما تهیه و سرو شد. طبق یک یک سنت نانوشته در خانواده ما که در اصل از خانواده های پدری ما در شمال بویژه از خانواده خانمم به ارث رسیده است ما شب چهارشنبه یک شام مفصل و اختصاصی برای این شب تهیه میکنیم. غذاهای اصلی این شام شامل سبزی پلو، ماهی کامل با محتویات مختلف در شکم، و ترشی تره گیلانی میباشد که به همراه سوپ و سالاد و سایر متعلقات سرو میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:59  توسط علی ملیحی پور  | 

بیماری زنگ سیاه مهمترین بیماری گندم در طول تاریخ بوده است. این بیماری که در سالهای دور بیماری مهمی در ایران بشمار میرفته است تقریباً از اوایل دهه 1340 شمسی تهدید مهمی برای مزارع گندم ابران بشمار نمیرفت. در سال 1999 نژاد جدیدی از قارچ عامل بیماری (Puccinia graminis f.sp. tritici) در اوگاندا شناسایی شد که به نام نژاد ug99 معروف شد. این نژاد طی سالهای بعد رشد و تکامل یافت تا اینکه از یکی دو سال پیش اخبار و مقالات زیادی در مورد این نژاد و بویژه در مورد امکان گسترش آن دیده میشد.

با توجه به تجربیاتی که قبلاً در مورد پیدابش نژادهای جدیدی از برخی عوامل بیماریزا و آفات گیاهی در قاره افریقا و گسترش آن به سمت شرق وجود داشت نگرانیهایی در مورد رسیدن این نژاد به ایران احساس میشد مخصوصاً که در طی چند سال گذشته گزارشاتی مبنی بر رسیدن این عامل بیماریزا به کنیا و اتیوپی منتشر شده بود. علت این موضوع عمدتاً به جهت حرکت بادها مربوط میشود که معمولاً از غرب به شرق میوزند و اسپورهای (هاگهای) بسیار سبک این قارچ را با خود منتقل میکنند.

اخبار جدید متأسفانه حکایت از مشاهده این نژاد در بخشهایی از ایران دارد. این اخبار که توسط سازمان خوار و بار جهانی (فائو) نیز منتشر شده اند بیانگر مشاهده این قارچ در بخشهایی از نواحی غربی ایران (همدان و بروجرد) میباشد.

اوضاع کشورهای واقع در شرق ایران (پاکستان و هند) که از بزرگترین تولیدکنندگان گندم بشمار میروند و گندم نقش بسیار بزرگی در تغذیه و اقتصاد آنها دارد نگران کننده تر است. نگرانی از پخش و گسترش این نژاد در ایران و سایر کشورهای منظقه بویژه وقتی دوچندان میشود که بدانیم این نژاد میتواند ژنهای مقاومتی را که احتمالاً در گندمهای در حال کشت فعلی وجود دارد در هم بشکند و سبب حساسیت آنها شود. افت محصول تا میزان 71% نیز در اثر این نژاد از قارچ عامل بیماری تحت شرایط آزمایشی در کنیا گزارش شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط علی ملیحی پور  | 

مطلب پست شده قبلی ام (پارسای ما و حرفهای احمدی نژادی) تقریباً مصادف شد با انتشار گزارشی که توسط سازمان ملل متحد تهیه شده و مورد توجه بسیاری از رسانه های همگانی بین المللی قرار گرفت. با توجه به اهمیت این گزارش بخشهایی از آن به نقل از بی بی سی فارسی در اینجا آورده میشود:

یک گزارش تهیه شده از سوی سازمان ملل متحد می گوید 'اقدامات تروریستی فلسطینی ها' نتیجه اجتناب ناپذیر 'اشغالگری اسرائیلی ها' بوده است. این گزارش در عین حال می گوید تمامی اقدامات تروریستی باید محکوم شود. تهیه کنندگان گزارش سازمان ملل متحد همچنین تاکید می کنند که باید میان آنچه در این گزارش "حملات تروریستی القاعده" خوانده شده، با اقداماتی که علیه اشغال نظامی انجام می شود، تفاوت قائل شد. این گزارش خاطرنشان می کند تا زمانی که اسرائیل به اشغال سرزمین های فلسطینی ادامه دهد، خشونت ها در این مناطق ادامه خواهد یافت. گزارش سازمان ملل متحد می گوید اسرائیل نمی تواند از صلح به عنوان یک پیش شرط برای پایان دادن به اشغال خود استفاده کند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:3  توسط علی ملیحی پور  | 

پریروز نامه ای از مدرسه پارسا بدست ما رسید که روی پاکت آن اسم من و خانمم نوشته شده بود. با توجه به اینکه چنین نامه هایی که در پاکتهای دربسته ارسال میشوند معمولاً در موارد خاصی که ممکن است اتفاقی در مدرسه افتاده باشد برای خانواده ها ارسال میشوند با دیدن آن خیلی نگران شدیم. با باز کردن پاکت و خواندن متن نامه که خطاب به من و خانمم نوشته شده بود معلوم شد که نگرانی ما بجا بوده است. پریسا که با دیدن متن نامه از ترسش داشت میمرد. در نامه ضمن دادن توضیحاتی و اشاره به برخی موارد، صریحاً از یکی از حرفهایی که ظاهراً پارسا پریروز در مدرسه بیان کرده ابراز نگرانی شده و از ما هم خواسته شده بود که در این مورد کمک کنیم تا دیگر از این حرفها تکرار نکند. به گفته معلم پارسا وی در مدرسه به همکلاسیهایش گفته است: I hate Jewish people (من از یهودیها متنفرم).

خلاصه آنچه که بعد از دریافت نامه انجام شد متهم شدن من و پریسا از طرف خانمم بود که چند هفته گذشته بعلت یکی از درسهای پریسا در اینجا چند باری در باره این موضوع به زبان فارسی با هم بحث کرده بودیم که البته نه من در بحثهایم اسم یهود را به وضوح به میان آورده بودم و نه پارسا موقع تند صحبت کردن فارسی را خوب متوجه میشود. به هر حال ما مطمئن بودیم که این گونه حرفها از ما به وی منتفل نشده است. شب در فرصتی که برای بازجویی پارسا پیش آمده بوده در پاسخ خانمم که در باره این موضوع سؤال کرده بود جواب داده بود که آنها (Jewish people) خیلی آدم کشته اند!

شب را با ناراحتی خوابیدیم و صبح قبل از رفتن به مدرسه زمانیکه من و پارسا تنها بودیم از او خواستم تلویزیون را خاموش کند و یک لحظه به دقت به حرفهایم گوش کند و جواب دهد. خیلی حرف زدیم و از او پرسیدم آیا میداند Jewish people یعنی چه؟ گفت: "نه." گفتم: "تو در    مدرسه ات چنان حرفی در باره آنها زده ای؟" گفت: "آره." گفتم: "چرا؟" گفت: "برای اینکه آنها خیلی آدم کشته اند." گفتم: "از کجا میدونی؟" گفت:" ... به من گفت." موضوع دقیقاً کشف شد. یادم آمد که حدود یک هفته پیش که در یک مجلس عمومی شرکت کرده بودیم پارسا با بچه های بزرگتر از خود بازی میکرد که بعضی از آنها همانند پریسا درسی در باره هولوکاست دارند. یکی از آنها همان جمله بالا را به پارسا گفته و پارسا هم بی کم و کاست در مدرسه بیان کرده است.

امیدوارم موضوع به همینجا ختم شود و کار به جاهای باریک کشیده نشود.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 2:1  توسط علی ملیحی پور  |