تبليغاتX
سنبله

سنبله

روز یادآوری (Remembrance Day)

امروز ۱۱ نوامبر برابر با ۲۰ آبان در کانادا و خیلی از کشورهای دیگر غربی روز یادآوری (Remembrance Day) است. این واژه که در زبان فارسی برخیها آنرا به روز کهنه سربازان هم ترجمه کرده اند در واقع معادل روزی همانند روز شهدا یا روز ایثارگران در ایران است. درست از شروع روز اول ماه نوامبر روی سینه بسیاری از مردم در اینجا یک گل شقایق از جنس پلاستیک نرم نقش می بندد و این نشان تا پایان روز یادآوری همچنان روی سینه ها باقی میماند. عده ای از مردم و کهنه سربازان هم در مکانهای عمومی خاصی ایستاده و این گلهای شقایق را که در جعبه هایی خاص چیده شده اند به مردم تعارف میکنند. در بسیاری از ادارات، مدارس، دانشگاهها، و اماکن عمومی نیز مراسمی به همین مناسبت برگزار میشود و از سربازان کشته شده در جنگ تجلیل بعمل میاید. امسال در کانادا بخش عمده مراسم به سربازان کانادایی کشته شده در جنگ افغانستان در طی یک سال اخیر (به تعداد ۴۲ نفر) اختصاص داشت. معمولاً در هر ایالتی هر کدام از خانواده های کشته شدگان که دسترسی به آنها وجود داشته به محلهای برگزاری مراسم دعوت شده و با خواندن شعر و سرود، پخش فیلمهای کوتاه حماسی، دادن دسته گل و هدایا از از آنان قدردانی میشد. در این مراسم که مراسمی کاملاً مردمی و برخاسته از اعماق وجود تک تک آنان است از همه کشته شدگان در جنگ صمیمانه تجلیل بعمل میاید. معمولاً همزمان دولت کانادا نیز در مکانهای دولتی مراسمی به همین مناسبت برگزار میکند که در آنجا نیز کارکنان ادارات برای برگزاری این مراسم سنگ تمام میگذارند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 23:55  توسط علی ملیحی پور  | 

بدبیاریهای پیاپی برای ما

یکی دو ماه گذشته پشت سر هم بدبیاری داشته ایم. خیلی از این بدبیاریها از کارهای مربوط به دندانپزشکی خانمم شروع شد. با توجه به اینکه اقلاً یکی از دندانهای خانمم وضعیت اضطراری پیدا کرده بود که حتماً لازم بود به دندانپزشک مراجعه شود و اینجا هزینه های دندانپزشکی بسیار بالاست ما تصمیم گرفتیم بخاطر کم کردن مقداری از هزینه ها بجای کلینیکهای خصوصی این دفعه به کلینیک دانشکده دندانپزشکی دانشگاه مانیتوبا که کارهای دندانپزشکی توسط دانشجوها انجام میشود مراجعه کنیم. با توجه به اینکه من خودم زمان دانشجویی در دانشگاه تبریز به این نوع کلینیکها مراجعه کرده بودم و بهترین کار را روی دندانهایم انجام داده بودند این امر نیز مزید بر علت شد.

در اولین مراجعه به کلینیک وقتی بعد از اتمام کار در حدود ساعت 4:30 بعد از ظهر برای سوار شدن به ماشینمان به محل پارک ماشین در خیابان رفتیم دیدیم ماشین نیست! به هر حال بعد از مدتی سراسیمگی و پرس و جو از این و آن متوجه شدیم که پلیس ماشین را جریمه کرده و آنرا با جرثقیل برده اند. حقیقت این است که من در زمان پارک ماشین روی تابلو را که خواندم نوشته بود که تا ساعت 3:30 بعد از ظهر 2 ساعت پارک کردن بلامانع است. بنابراین فکر کردم که بعد از از ساعت 3:30 پارک کردن بلامانع است. غافل از اینکه از ساعت 3:30 تا 5:30 بعد از ظهر پارک کردن ممنوع بوده و بعد از 5:30 بلامانع بوده است. بعد از کلی پرس و جو و گشتن در خیابانهای همجوار نهایتاً شرکتی را که کارشان حمل ماشین با جرثقیل بود پیدا کردیم و دیدیم ماشین ما را هم برده اند و در محوطه شان پارک کرده اند. مجبور شدیم حدود 75 دلار هزینه حمل ماشین به این شرکت پرداخت کنیم. علاوه بر آن 35 دلار را هم که توسط  پلیس بخاطر توقف در زمان پارک ممنوع جریمه شده بودیم به حساب پلیس ریختیم.

در دومین مراجعه به کلینیک وقتی بیرون آمدیم دیدیم که دوباره جریمه شده ایم! باز به تابلوی مربوطه خوب دقت نکرده بودیم. ظاهراً در خیابانی که پارک کرده بودیم روی تابلوی مربوطه نوشته بوده که پارک کردن آزاد است ولی در گوشه تابلو علامتی وجود داشته که به واریز پول در ماشینهای خاصی (چیزی شبیه پارکمتر) اشاره داشته است و من اصلاً با این علامت آشنا نبودم و به آن توجه هم نکرده بودم! به هر حال ۱۵ دلار هم اینجا جریمه شدیم.

برای سومین بار که به کلینیک مراجعه کردیم با توجه به اینکه من جای دیگری کار داشتم قرار شد خانمم بعد از اتمام کارش خودش با اتوبوس به خانه برگردد. ولی چون من کارم زودتر تمام شد حدود ساعت ۴ عصر خواستم سری به کلینیک بزنم. تا به کلینیک رسیدم با وضع عجیبی روبرو شدم. اول از همه متوجه شدم که همه دنبال من میگردند و قبل از اینکه من سراغ خانمم را بگیرم آنان از من پرسیدند که من همسر ایشان هستم؟ به هر حال دیدم خانمم را خوابانده اند و اکسیژن بهش وصل کرده اند و کلی دکتر و پرستار و دانشجو ی نگران و مضطرب دورش را گرفته اند. هر کدامشان سعی میکرد یا امید بدهد یا نگرانی را کم کند. مخصوصاً دانشجویی که مسئول کار روی دندانهای خانمم بوده خیلی ترسیده بود و خیلی سعی میکرد نگرانی ما را کم کند. خانمم بزور متوجه اطرافش بود. بعضی لحظات حالش خیلی بد میشد و بعضی مواقع حالش نسبتاً خوب میشد. با تنگی نفس و گرفتگی گلو و ضربان شدید قلب و چندین علایم دیگر دست به گریبان بود. معلوم شد که حدود ۲ ساعت پیش بعد از تزریق آمپول بیحسی دندان دچار چنین حالتی شده است. در این وضعیت پریسا هم از مدرسه برگشته و در خانه منتظر ما بود و پارسا هم را باید قبل از ۶ عصر از مهد کودک تحویل میگرفتم. بعد از مدتی که حال خانمم کمی بهتر شد دکترها و پرستارها و دانشجوها تصمیم به ترخیصش گرفتند. من به آنان گفتم که اگر ترخیص در چنین وضعتی مسائل و عوارض احتمالی بعدی در پی خواهد داشت اجازه بدهند مدتی همانجا بخوابد یا اگر لازم است به اورژانس اطلاع دهیم یا به بیمارستانی منتقل کنیم که آنان گفتند ضرورتی ندارد. خلاصه تصمیم به ترخیص گرفتیم و قرار شد اگر بعداً حالش بد شد به بیمارستان منتقل کنیم. خوشبختانه کم کم حال خانمم بهتر شد و او را به خانه منتقل کردم. شب هم خانم دانشجویی که اهل افریقای جنوبی بود و در واقع مسئول این کار بود زنگ زد و حالش را پرسید. خانمم میگفت که احتمالاً مشکل از نوع تزریق این دانشجو منشأ میگرفت چون در زمان تزریق ظاهراً تزریق طوری انجام شده که برخلاف همیشه خیلی متمایل به طرف گلو بوده و طوری عمیق بوده که خانمم فکر میکرده سوزن از زیر چانه و گلویش بیرون میاید! این موارد را در تماس تلفنی به آن دانشجو هم گفت. به هر حال با توجه به اینکه قبلاً بارها این ماده بیحس کننده به خانم تزریق شده بود و بدنش هیچگاه چنین واکنشی نشان نداده بود به احتمال زیاد موضوع به وقوع اشتباه در تزریق مربوط میشود. خوشبختانه این اتفاق هم به خیر گذشت ولی ما را تا سرحد مرگ پیش برد. ما هم تصمیم گرفتیم بعد از این به این کلینیک نرویم و با سپردن کار به عده ای دانشجو که خود در حال تمرین و آزمون و خطا هستند به این راحتی جانمان را در یک مملکت غریب در معرض خطر قرار ندهیم. به همین علت همه قرارهایمان را با این کلینیک بهم زدیم.

چندی پیش هم که صندوق پستی ام را باز کردم دیدم نامه ای برایم آمده است. از ظاهر پاکت محتوای آنرا را حدس زدم چونکه آرم پلیس روی پاکت بود. پاکت را که باز کردم دیدم عکس ماشینم را انداخته اند و با ثبت سرعت و محل تردد آن در یکی از بزرگراهها برایم مبلغ ۲۴۷ دلار جریمه تعیین کرده اند! علت این موضوع هم این بود که در یکی از روزهای تعطیل یکی از ایرانیها که آنهم اینجا دانشجوست به من زنگ زد تا آنرا برای خرید به یک فروشگاه برسانم. چون روز تعطیل بود و خیابان خیلی خلوت بود من ندانسته سرعتم را بالا برده و به ۸۵ کیلومتر در ساعت رسانده بودم آن هم شاید برای یکی دو کیلومتر. به هر حال سرعت مجاز اینجا ۶۰ کیلومتر در ساعت بوده و من برای این افزایش سرعت مجبور به پرداخت این جریمه کلان شدم.

اتفاق دیگر باز مربوط به خانمم است. چند وقت پیش که در دانشگاه بودم زنگ زد و با اضطراب گفت که کیفش را در شهر زده اند! میگفت کیف دوشی گران قیمیتی را که اخیراً از ایران خریده بود با همه محتویاتش برده اند. ظاهراً یک لحظه غفلت و گذاشتن کیف در کنار در یک ساختمان اداری باعث وسوسه کسی برای بردن کیف شده بود. من اینجا تا به حال بغیر از دزدی دوچرخه و خودرو از دزدی چیز دیگری نشنیده بودم و این اولین باری بود که اینطور اتفاقی اینجا برای ما می افتاد. من مجبور شدم برای رساندن خانمم به خانه خودم را به آنجا (داخل شهر) برسانم. معلوم شد که کیف دوشی به همراه همه محتویاتش از جمله یک کیف جیبی زنانه (به همراه همه کارتهای بانکی، کارت بهداشتی، کارت شماره بیمه اجتماعی، گواهینامه رانندگی، مقداری بلیت و پول)، دو سه تکه روسری و شال، یک اودکلن و مقداری لوازم آرایش رفته است. اولین کاری که لازم بود انجام شود اطلاع به پلیس و تشکیل پرونده در آنجا بود که با یک تماس تلفنی انجام شد. دومین کار بستن حساب بانکی برای جلوگیری از سوءاستفاده از کارت بانکی، باطل کردن دسته چک بانکی، و اطلاع به مهد و مدرسه مبنی بر باطل شدن چکهای صادر شده قبلی بود که همان روز انجام شد. در روزهای بعد نیز برای باطل کردن کارت بهداشتی و کارت شماره بیمه اجتماعی و گرفتن کارتهای جدید اقدام کردیم. بایستی برای گرفتن گواهینامه رانندگی مجدد نیز اقدام کنیم.

آخرین اتفاق و بدبیاری برای ما به دیروز مربوط میشود. عصر دیروز (شنبه) که تعطیل هم بود و من برای انجام مقداری از کارهایم میخواستم به دانشگاه بروم تا در ماشین را باز کردم که سوار شوم متوجه دود و بوی ناشی از آن شدم که داخل ماشین را پر کرده بود. دقت که کردم دیدم یک تکه لباس که برای پس دادن به فروشگاه داخل یک کیسه پلاستیکی از روز قبل داخل ماشین گذاشته بودم در اثر تماس طولانی مدت با بخاری داخل ماشین آتش گرفته است! با توجه به اینکه اینجا هوا خیلی سرد است باید ماشینها را هر شب بعد از پارک کردن به برق وصل کرد تا با گرم نگه داشتن موتور و یک بخاری مخصوص در داخل ماشین که هوای گرم تولید میکند امکان استفاده از آن در روز بعد وجود داشته باشد. تماس طولانی مدت کیسه پلاستیکی و لباس داخل آن با این بخاری باعث این اتقاق شده بود. این وسایل با آرامی در حال سوختن بوده اند و خوشبختانه من وقتی رسیدم که هنوز آتش شعله ور نشده بود و الا این اتفاق میتوانست کلی خسارت مالی و عوارض و مشکلات دیگر برای ما در پی داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:49  توسط علی ملیحی پور  |