تبليغاتX
سنبله

سنبله

سال نو مبارک

امروز دوشنبه ۱۹ مارس برابر با ۲۸ اسفند ۱۳۸۵ است. عصر فردا لحظه تحویل سال است. امروز با اینکه یکی از روزهای بسیار سرد سال (۲۷- درجه سانتیگراد) و شاید بدترین روز سال از نظر یخبندان بود و با آن شور و حال و هیجانی که شاید از یک ماه پیش تاکنون در ایران زندگی آحاد مردم را فرا گرفته بسیار متفاوت است ولی میتوان علایم و نشانه های نوروز را اینجا هم دید:

-    ایرانیان مقیم اینجا علاوه بر اینکه تک تک به نوعی تحت تأثیر عید نوروز بوده و در خانواده خود جشن و مراسمی دارند بصورت گروهی نیز برای برگزاری این جشن بزرگ برنامه هایی تدارک دیده اند: عده ای از ایرانیان مقیم وینیپگ مراسم جشن نوروز را دیروز یکشنبه (۲۷ اسفند) بصورت پیش از موعد برگزار کردند. میزبان مراسم دیروز انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه مانیتوبا بود و شرکت کنندگان آن احتمالاً بیشتر دانشجویان مجرد و افراد دیگری از جامعه ایرانیان وینیپگ بودند. این انجمن همیشه تأکید بر غیر مذهبی بودن خود دارد که این امر ممکن است در جذب عده ای و دفع عده ای دیگر در مراسمی آنها برگزار میکنند تأثیر بگذارد. عده ای دیگر که بیشتر خود را مذهبی معرفی میکنند برای برگزاری مراسم در روز یکشنبه آینده (۵ فروردین) برنامه ریزی کرده اند. گروه سوم که میگویند بیشتر دانشجویان و اساتید متأهل را شامل میشوند مراسم خود را روز شنبه (۴ فروردین) برگزار میکنند. و آخرین گروه هم کردهای مقیم وینیپگ هستند که روز دیگری را برای برگزاری عید نوروز در نظر گرفته اند.

-    امروز تکنسین آزمایشگاه ما که ساعت دقیق شروع بهار (که غربیها هم معمولاً آنرا پیگیری میکنند) و سال نوی ایران را به من یادآوری میکرد از من خواست تبریک سال نو به زبان فارسی به او یاد بدهم تا چند دانشجوی ایرانی را که در اداره کار میکنند شگفت زده کند! من هم جمله تبریک سال نو را به وی یاد دادم تا فردا به دانشجویان ایرانی تبریک بگوید. چند ساعت بعد که از او خواستم جمله مربوطه را بگوید دیدم بخوبی ولی با لهجه انگلیسی میتواند سال نو را به فارسی تبریک بگوید.

-    همچنین امروز یک خانواده عراقی عرب زبان را در مهد کودک ملاقات کردم و در صحبت بین خودمان دیدم که کلی از نوروز و مراسم آن اطلاعات دارند.

-    اما آخرین مورد هم جالب است: دیروز که طبق معمول سالهای پیش برای خرید مقداری از وسایل عید به یک مغازه رفتم که متعلق به یک مسلمان تانزانیایی است و یک کرد مسلمان متعصب هم در مغازه او کار میکند وقتی از آن کرد جویای وسایل عید شدم گفت که نوروز که متعلق به زرتشتیان است نه مسلمانان! گفتم ممکن است اینطور باشد و عیبی هم ندارد همانطوریکه ممکن است ریشه اسلام مربوط به اعراب باشد. در جوابم گفت که در قرآن گفته شده است که اسلام برای همه است نه برای اعراب ... خلاصه بدجوری به نوروز گیر داده بود و هیچگونه وسایل عید نوروز هم نداشت.

آغاز سال ۱۳۸۶ و عید باستانی نوروز را از صمیم قلب به همه دوستان تبریک عرض نموده و برای همگان آرزوی سلامتی و سالی سرشار از موفقیت و کامیابی دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:29  توسط علی ملیحی پور  | 

چهارشنبه سوری در وینیپگ (Winnipeg)

مراسم چهارشنبه سوری در وینیپگ (Winnipeg) غروب و شب امروز سه شنبه 22 اسفند ماه (13 مارس 2007) برگزار شد. میزبان و برگزار کننده این مراسم انجمن دانشجویان ایرانی داشگاه مانیتوبا بود که برای برگزاری مراسم زحمت زیادی کشیده بودند. محل مراسم محوطه ای در شمال شرق کمپ دانشگاه مانیتوبا و زمان مراسم از ساعت 6 تا 11 شب بود.

علاوه بر روشن کردن آتشی بزرگ در یک دایره بتونی که مردم دور آن می چرخیدند و میرقصیدند آتش کوچکتری هم با اندکی فاصله از آن وجود داشت که مردم از روی آن می پریدند. هیزم و چوبهای زیادی برای روشن کردن این آتش آورده شده بود. گونیهای دیگری پر از هیزم نیز که احتمالاً خریداری شده بودند مدام توسط برگزار کنندگان مراسم میرسید. همزمان بطور مداوم صدای موسیقیهای ایرانی جدید شاد از اکوها پخش میشد. پلیس دانشگاه نیز به همراه یک آمبولانس در اطراف محل برگزاری مراسم حضور داشت که اگر برای کسی اتفاقی می افتد بتوانند کمک کنند.

جمعیت نسبتاً زیادی از ایرانیها از اقشار مختلف آمده بودند که علاوه بر تجدید دیدار توانستند به رسم چهارشنبه سوری از آتش بپرند، برقصند، و شادی کنند. به هر حال فکر میکنم برای همه فرصت خوبی بود که کمی شادی کنند و تا آمدن سال جدید نیروی جدیدی کسب کنند.

ضمناً ما به رسم آنچه خودمان در ایران در خانواده خودمان داشتیم در منزل با ترشی تره (که فکر میکنم یک غذای گیلانیست) پذیرایی شدیم! مواد اولیه ترشی تره را معمولاً گیاهان خاصی در گیلان تشکیل میدهند ولی ما توانسته بودیم با تهیه سبزیهای مشابه در فروشگاههای اینجا ترشی تره خوبی تقریباً به کیفیت آن چه که در ایران داشتیم اینجا داشته باشیم. البته طراحی و آشپزی با خانمم بوده و من بغیر از خرید سبزیها از جزئیات کار اطلاعی ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط علی ملیحی پور  | 

دوست ما مریم (Miriam)

پاییز سال 1383 که تازه اینجا مستقر شده بودیم از دوستان شنیدیم که برای تقویت زبان انگلیسی خودم و یا خانواده میتوانم به مرکز بین المللی دانشجویان دانشگاه اطلاع دهم تا فرد یا گروهی را برای این منظور به ما معرفی کنند. مدت کوتاهی بعد از اطلاع من به دانشگاه فردی بنام مریم هارتمن (Miriam Hartman) از طریق ای-میل با من تماس گرفت و برای این منظور اعلام آمادگی کرد. من هم آدرس و شماره تلفنم را به او دادم و قرار شد هفته آینده برای ملاقات و شروع کار با خانمم به منزل ما بیاید. برای کمک به معرفی خانمم و تنظیم برنامه ها خودم نیز در روز ملاقات به خانه آمدم.

برخلاف آنچه که تصور میکردیم (که خانم دانشجوی کم سن و سالی برای تمرین زبان خودش و تقویت زبان خانمم خواهد آمد) با خانمی مسن و جاافتاده حتی با حجابی خاص که برای ما تازگی داشت برخورد کردیم که مثل سایر مردم اینجا بسیار خوشرو و خوش برخورد بود.

 

خلاصه بعد از آشناییهای اولیه و صحبتهای معمول قرار شد دو روز در هفته برای گپ زدن با خانم به خانه ما بیایند. این کار شروع شد و ایشان بطور مداوم دو روز در هفته برای این کار میامدند و علاوه بر گپ زنی و مکالمه در منزل گاهی اوقات برای دیدن برخی از مناطق شهر و اطراف آن (از قبیل بازار، مراکز خرید، گلخانه ها، و باغ وحش) با ماشین خودشان خانم و پارسا را میبردند. این کار مخصوصاً در زمانی که ما تازه به اینجا آمده بودیم و بطور طبیعی احساس غربت بیشتری میکردیم و آشنایی زیادی هم با مردم و شهر اینجا نداشتیم از اهمیت زیادی برخوردار بود. حتی بعد از چند ماه که ایشان در حومه وینیپگ منزل اجاره کرده بودند و بخاطر رفت و آمد به شهر و دیدن ما وقت و هزینه زیادتری را صرف میکردند همچنان به دو روز دیدن ما در هفته وفادار بودند. خوشبختانه بعد از حدود یکسال دوباره به شهر برگشتند و بعد از جابجایی ما به منزل جدید نیز همچنان رفت و آمد خود را حفظ کردند.

مریم دیگر یکی از نزدیکترین دوستان ما در اینجا شده بود و علاوه بر رفت و آمد معمول، ما همیشه در تماس و ارتباط نزدیک با هم بودیم. از غم و شادی هم خبر داشتیم. در مواقع مریضی تا حد امکان به هم سر میزدیم، در جشنهای ایرانی و غربی همدیگر را خبر میکردیم، و در مواقع اضطراری از هم کمک میخواستیم. بارها کادوهای کوچکی در جشن تولد بچه ها خریده بود. ما هم چیزهایی برای او میخریدیم. خیلی از مواقع برای ناهار یا شام دعوتش میکردیم و او هم علاقه شدیدی به اشپزی خانمم و غذاهای ایرانی پیدا کرده بود. 

این ارتباط و نزدیکی به مدت حدود دو سال ادامه داشت تا اینکه مریم تصمیم گرفت دوباره به امریکا برگردد. وی در اوایل سال جاری میلادی به امریکا برگشت و در شهر هستون (Hesston) در ایالت کانزاس (Kansas) مستقر شد. اکنون ما فقط از طریق ای-میل و چت و تلفن با هم ارتباط داریم.

در پایان بد نیست به انگیزه کمک مردم به دیگران هم در اینجا هم اشاره ای بکنم. چیزی که برخلاف ایران و سایر کشورهای خاورمیانه در اینجا در امریکای شمالی و احتمالاً در اروپا بسیار مرسوم است کار داوطلبانه است. در درجه اول بنظر میرسد این کار ریشه عمیقی در فرهنگ مردم اینجا داشته باشد طوریکه مردم اینجا شاید این کار را بخشی از زندگی عادی خود میدانند و با کمال میل دنبال این نوع کارها هستند. گروهی از مردم به دلایل مذهبی به دنبال این کارها میروند و بر اساس توصیه هایی که احتمالاً در مذهبشان برای کمک به دیگران شده است و یا حتی یافتن پیروان و رهروان جدید به کارهای خیریه اهمیت میدهند. شاید عده ای دیگر هم بخاطر به در آمدن از تنهایی و کسب سرزندگی و نشاط به این کار اهمیت میدهند که این امر میتواند مخصوصاً در مورد افراد مسن و تنها صادق باشد. و در نهایت اینکه برای پیدا کردن شغل و استخدام در اینجا همیشه اولویت را به کسانی میدهند که مخصوصاً در رشته مربوطه کار داوطلبانه انجام داده باشند که مسلماً این افراد از نوعی سابقه کار و کسب تجربه و مهارت شغلی در کار مربوطه هم برخوردار شده اند.

چیزی که مسلم است این است که مریم با توجه به مسن بودن (71 ساله) و بازنشسته شدن جزو گروه آخر نبود. وی با اینکه آدمی بسیار مذهبی بود (فرقه منونایت از مسیحیت) و حتی احتمالاً به دلایل مذهبی هرگز ازدواج نکرده بود، از حجاب خاصی استفاده میکرد، و از برخی مظاهر تمدن جدید اسفاده نمیکرد پیش ما بغیر از یکی دو ماه اول هرگز از مسائل مذهبی صحبت نمیکرد. شاید هم علتش آن بوده که من یک روز عواقب تغییر دین در بین مسلمانان را به او یادآوری کردم. حتی در مهمترین مراسم و اعیاد مذهبی مسیحیان نیز دیگر صحبتی از حضرت عیسی و مسیحیت نمیکرد.

در ضمن ایشان هم به فرهنگ و زبان فارسی علاقمند شده بود و به کمک ما برخی کلمات و جملات فارسی را یاد گرفته بود.         

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 16:28  توسط علی ملیحی پور  |