تبليغاتX
سنبله

سنبله

امتحان جامع

امتحان جامع دوره دکترا (candidacy exam) در دانشگاههای امریکای شمالی (کانادا و امریکا) از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است و حتی شاید مهمترین بخش در دوره تحصیلات دکترا باشد یعنی حتی مهمتر از دفاع از پایان نامه. تا زمانیکه دانشجو موفق به گذراندن این امتحان نشده است واجد شرایط کاندید شدن برای دکترا نیست.

اینجا در دانشگاه مانیتوبا آنطوریکه خودم در دپارتمان خودم (Biological Sciences) شاهد بوده ام و آنطوریکه از سایر دانشجویان در دپارتمانهای دیگر شنیده ام امتحان جامع در همه جا سخت بوده و به همان میزان اهمیت دارد. البته ممکن است تفاوتهایی در نحوه برگزاری آزمون (شفاهی، کتبی، یا هر دو) در دپارتمانهای مختلف وجود داشته باشد.

با نظر استاد راهنما و سایر اعضای کمیته پایان نامه و نیز دانشجو، زمان برگزاری امتحان از ماهها قبل از برگزاری امتحان مشخص شده و به دپارتمان مربوطه اعلام میشود. معمولاً منابع و سرفصلهایی نیز براساس تخصص اساتید، موضوع پایان نامه، و درسهایی که دانشجو در دوره دکترا گذرانده تعیین میشود تا دانشجو با مطالعه آنها بتواند برای امتحان آماده شود. منابع و مآخذ توصیه شده معمولاً دامنه گسترده ای از کتب و مقالات را در برمیگیرد و حتی ممکن است به دروسی که دانشجو در دوره های لیسانس و فوق لیسانس هم گذرانده کشیده شود و نیز ممکن است منابعی معرفی شوند که دانشجو اصلاً در آن زمینه سابقه کار و مطالعه نداشته باشد.

در واقع با برگزاری امتحان جامع استاد راهنما و سایر اعضای کمیته پایان نامه میخواهند مطمئن شوند که دانشجوی دکترا از دانش، معلومات، و زمینه علمی کافی در رشته موردنظر برخوردار بوده و بعنوان یک شخصیت علمی مستقل قادر به فعالیت علمی و تحقیقاتی خواهد بود.

هر دانشجویی در صورت عدم قبولی در این امتحان فقط یک بار دیگر برای آماده شدن و شرکت در امتحان فرصت خواهد داشت و چنانچه بار دوم نیز قبول نشود از دانشگاه اخراج میشود. بیشتر به این علت است که این امتحان تا این حد برای دانشجویان اهمیت دارد و به همین علت آنان با مطالعه طاقت فرسا سعی میکنند از مردود شدن و اخراج پیشگیری کنند. در صورت قبول شدن در امتحان، دانشجو با شادابی و خوشحالی پیگیر سایر مراحل تحصیلی خود میشود که عمدتاً تمرکز بیشتر روی پایان نامه و پروژه تحقیقاتیست. بعد از گذراندن امتحان جامع به دانشجوی دکترا بیشتر کاندیدای دکترا (PhD candidate) میگویند.

من که تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس و تجربیات کاری ام در بیماری شناسی گیاهی بوده ولی اینجا عملاً در زمینه بیوتکنولوژی، ژنتیک مقاومت و اصلاح گیاهان کار میکنم و پایان نامه ای انتخاب کرده ام که قبلاً تجربه و زمینه علمی عمیقی در آن نداشتم مجبور شدم علاوه بر دروس معمول بیماری شناسی گیاهی کلی از دروسی را که قبلاً زیاد نخوانده بودم (آمار و احتمال، طرح آزمایشات کشاورزی، بیولوژی مولکولی، ژنتیک کمی، و کتبی در مورد همولوژی، هموپلازی، و سایر شاخه های علم فایلوژنتیک) مطالعه کنم و با یکی دو بار به تعویق انداختن زمان امتحان موفق شدم این امتحان را در بهار سال جاری پشت سر بگذارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 22:9  توسط علی ملیحی پور  | 

سپاسگزاری

از کلیه دوستان، آشنایان، و بستگان دور و نزدیک بویژه خانواده های باقری، بحرینی٬‌ پوررضا، سنگاب، صابری، عزیزی، غنی آبادی، فتحیان، محدث، یاقمورلی، آقایان آرش آبادپور، مجید استادرحیمی، علی اشتری، امیرحسین بیرجندی، علی حسینی قرالری، محمود عظیمایی، دکتر صابر گلکاری، رضا میرراشد، آرمان واحدی، حامد هندیزاده، و خانم لیلا جریری از وینیپگ (کانادا)، دکتر اکبر نیکخواه از امریکا، عبدالرضا مهری نژاد از هلند، هادی مصلی نژاد و همسر محترمشان از بلژیک، دکتر فرزاد افشاری و مهندس مهران پاتپور از همکاران مؤسسه تحقیقات اصلاح و تهیه نهال وبذر (کرج)، مهندس شاهرخ فرهمندراد از شرکت توسعه نیشکر و صنایع جنبی، عنایت پورعبادی از وزارت آموزش و پرورش، فریدون بابایی از دانشگاه تهران، مهندس منوچهر ذاکری از تالش، پسر داییهایم سالار از تالش، مهندس محسن، و میثم شایگان از رشت، دوستان وبلاگی حامد آقاخانی، رستگار، آق مجید، سنبله (دختر آسمان)، و کمانگیر، و سایر عزیزانی که از طریق ارسال ایمیل، درج پیام در وبلاگ، تماس تلفنی، و یا مراجعه حضوری خود را در غم از دست دادن خواهر مرحومه ام شریک دانستند صمیمانه سپاسگزاری میشود. برای همگان از درگاه خداوند متعال آرزوی سلامتی و بهروزی دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:3  توسط علی ملیحی پور  | 

مرگ خواهر دردناک است

آرام و بی صدا به خواب ابدیت رفت. خواهرم را میگویم!

نمیخواستم چیزی بنویسم. نمیتوانستم چیزی بنویسم. خبر باور نکردنی بود. مرگ تنها خواهرم! فقط ۳۳ سال داشت!

24 ساعت بعد از شنیدن خبر، تماسهای متعدد با ایران جهت صحت و سقم خبر، و بیرون دادن عقده های دل از طریق گریه و زاری غیر ارادی تازه از شوک حاصل از این خبر بیرون آمدم و توانستم پشت کامپیوتر بیایم. شاید که نوشتن این چند پاراگراف اندک تسکینی بر آلامم باشد.

عصر دیروز (شنبه) که از دانشگاه برگشتم میدیدم که خانمم آلبوم عکسهای خانوادگی خواهرم را در کامپیوتر نگاه میکند و همینطور چند بار به من گفت که با ایران تماسی بگیریم. اما متأسفانه من از کارها و خواسته های او چیزی نفهمیدم. شب بعد از برگشت از خرید باز موضوع تماس با ایران را یادآوری کرد و اینجا بود که من شک کردم و بلافاصله بعد از شک من بشدت شروع به گریه کرد و من هم همینطور. مشخص بود که اتفاق بدی در ایران برای خانواده ما افتاده است. من ذهنم به طرف مادرم یا پدرم میرفت ولی جرأت نمیکردم بپرسم و بدانم. بالاخره توانستم بپرسم و دیدم خواهر جوانم فوت کرده است. دیروز زمانیکه من در دانشگاه بوده ام این خبر را بستگان ما از ایران داده بودند.

آنچه که گفته اند این بوده که خواهرم دیروز زمانیکه شوهرش در منزل نبوده احتمالاً با خواباندن دو تا بچه اش در هال خانه به حمام میرود و چند ساعت بعد زمانیکه شوهرش به منزل برمیگردد هر چی زنگ میزند کسی در را باز نمیکند. وارد خانه که میشود متوجه رطوبت شدید در خانه میشود (بعلت باز ماندن چند ساعته آب حمام) و در جست و جوی همسر بالاخره با پیکر بیجان او در حمام برخورد میکند! چیزی نمانده بوده که بچه ها نیز بعلت چند ساعت تنهایی و گرسنگی و گریه از حال بروند. آخرین نظری که پزشکان داده اند این است که در اثر لیز خوردن در حمام، برخورد سر به سنگ حمام، و ضربه مغزی در گذشته است.  

وی که چند سال پیش به علت شغل همسرش همراه او از شمال به شهریار آمده بود با همسر خوبی که داشت زندگی قابل قبولی داشتند. دو پسر 3 و 1 ساله داشتند که البته اولی دچار نوعی معلولیت بود.

یک روز گذشته همه خاطرات گذشته در ذهنم مرور میشوند: از روز تولدش که پدر و مادرم بخاطر متولد شدن یک دختر در خانه ما به بستگان و همسایگان شیرینی دادند، ایام بچگی اش که بعلت مشغله دایمی پدر و مادرم در شمال عموماً من که خودم هم 7-6 سالی بیشتر نداشتم مواظب خواهرم بودم و آنرا بزرگ میکردم، یکی از بدترین روزهای بچه داری ام که خواهر حدوداً یکساله ام را که تازه به خواب رفته بود به زور بیدارش کردم و زمینش گذاشتم تا به تحریک یکی از بچه های همسایه با پسر عمویم دعوا کنم، و روزی بدتر از آن وقتیکه من و همان پسرعمویم آب بازی میکردیم و من خواهرم را در کنار آب به کل فراموش کرده بودم و وقتی متوجه شدم که دیدم بچه در آب در حال غرق شدن است و بالاخره توانستیم نجاتش دهیم، ایام بزرگسالی و ازدواج که تاریخ ازدواجش را تا زمان برگشت من از سفر چند ماهه مکزیک عقب انداخت، روز ازدواج، آمدن به کرج و شهریار، و ...

و اکنون دردناکتر از همه: مرگ به این سادگی!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:15  توسط علی ملیحی پور  |