نظام آموزش و پرورش کانادا

نظام آموزشی کانادا بصورت استانی بوده و مدارس تحت نظارت استان مربوطه اداره میشوند. البته آموزش بومیان کانادا بر عهده دپارتمان امور بومیان و شمالیها (Department of Indian and Northern Affairs Canada) گذاشته شده که بخشی از دولت فدرال است. در اکثر استانها آموزش تا پایان 16 سالگی و در دو استان تا پایان 18 سالگی اجباریست. دوره آمادگی (یا معادل آن) در همه استانها وجود دارد اما اعتبارات استانی و ساعات کاری آنها ممکن است در بین استانها بسیار متنوع باشد. سن قانونی شروع تحصیلات اول ابتدایی در کانادا 6 یا 7 سالگیست. هزینه های مدارس برای کلاسهای اول تا دوازدهم از بودجه عمومی دولتی تأمین میشود و نتیجتاً در مدارس عادی از دانش آموزان شهریه ای دریافت نمیشود. شروع رسمی سال تحصیلی در این کشور بعد از روز کارگر (Labour Day) در ماه سپتامبر و اتمام آن در پایان ماه جون (معمولاً آخرین جمعه ماه) است.

در کانادا یک نفر از 10 نفر فاقد دیپلم دبیرستان است. البته در بسیاری از مناطق این کشور مدارسی با بودجه عمومی وجود دارند که به بزرگسالان واحدهای درسی مربوطه را ارائه میکنند. ضمناً نسبت دارندگان دیپلم دبیرستانی به افراد فاقد دیپلم به سرعت در حال تغییر است که بخشی از این امر به نیاز بازار کار به افراد دارای دیپلم و در بسیاری از موارد به دارندگان مدرک دانشگاهی مربوط میشود.

از زمان بکارگیری بخش 23 قانون اساسی کانادا در سال 1982، آموزش به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه در بسیاری از مناطق این کشور فراهم شده است، گرچه آموزش زبان فرانسه بعنوان زبان دوم یا آموزش شناور آن نیز برای دانش آموزان انگلیسی زبان در سراسر کانادا فراهم گردیده است.

بطور طبیعی برای اداره مدارسی که از بودجه عمومی استفاده میکنند هر استان به چند ناحیه یا بخش تقسیم شده است. هر ناحیه دارای هیأت  امنای مربوط به خود است که اعضای آن بر اساس رأی گیری انتخاب میشوند. تمام مدارس مربوطه تحت نظارت هیأت امنای ناحیه ای خود اداره میشوند.

در کانادا مدارس خصوصی نیز وجود دارند که البته تعداد زیادی از آنها بر اساس تعلیمات مذهبی اداره میشوند. بخش کوچکی از این مدارس بعنوان مدارس ممتاز شناخته میشوند. مدارس کانادایی خارج از این کشور نیز معمولاً از نوع مدارس خصوصی هستند. از نظر تاریخی به منظور برقراری برابری آموزشی مدارس خصوصی در برخی مناطق یا استانهای کانادا اجازه تأسیس نداشته اند.

هر استان به روش متفاوتی با مدارس مذهبی رفتار میکند. در استان انتاریو (Ontario) مدارس خصوصی متعددی برای یهودیان، مسلمانان، و مسیحیان وجود دارند که همگی با دریافت شهریه اداره میشوند. از زمانی که تأسیس و تأمین اعتبارات مدارس کاتولیک در قانون اساسی آورده شدند دیوان عالی این کشور نیز وجود آنها را قانونی اعلام کرده است. با این وجود، کمیته حقوق بشر سازمان ملل این قانون را تبعیض آمیز اعلام کرده و پیشنهاد کرده است انتاریو یا هیچ مدرسه ای را بر اساس تعالیم دینی اداره میشوند تأمین اعتبار نکند و یا اینکه از همه آنها صرف نظر از نوع دین آنها پشتیبانی مالی کند. در سایر استانها مدارس خصوصی دینی از دولت اعتبارات مالی دریافت میکنند. در بریتیش کلمبیا (British Columbia) دولت 50% هزینه های مدارس خصوصی را که از استانداردهای دقیق آموزشی لازم برخوردارند پرداخت میکند. در این استان سیکها، هندوها، مسیحیان، و مسلمانان دارای مدرسه هستند. استان آلبرتا (Alberta) داری شبکه ای از مدارس چارتر (charter schools) است دارای شیوه آموزشی خاصی در چارچوب روش آموزشی مدارس عمومی هستند و بودجه آنها بطور کامل از طرف دولت پرداخت میشود. این مدارس از نوع مدارس خصوصی نیستند و امتیاز آنها به مدارس مذهبی داده نمیشود. این نوع مدارس باید از برنامه آموزشی استانی پیروی کنند و از استانداردهای لازم برخوردار باشند ولی در عین حال در سایر زمینه ها به آنها آزادی عمل قابل توجهی داده میشود. در سایر استانها مدارس خصوصی مقداری بودجه دولتی دریافت میکنند اما این بودجه به اندازه بودجه اختصاص داده شده به مدارس عمومی نیست.    

همانگونه که گفته شد سیستم آموزشی در این کشور ممکن است از استانی به استان بسیار متفاوت باشد. بعنوان مثال چیزی که در بسیاری از استانها به آن آمادگی (Kindergarten) گفته میشود در استان نوا اسکوشیا (Nova Scotia) کلاس مقدماتی (Grade Primary) نامیده میشود. یا در انتاریو قبل از آمادگی دوره دیگری به نام آمادگی کهتر (Junior Kindergarten) نیز وجود دارد. در برخی استانها اصلاً دوره آمادگی اجباری نیست. در استان کبک (Quebec) وضعیت بکلی متفاوت بوده و سیستم آموزشی و بسیاری از سیستمهای دیگر ممکن است از سایر استانهای کانادا تفاوت قابل توجهی داشته باشند. بطور کلی سیستم آموزشی در بسیاری از استانهای کانادا برای دوره تحصیلی آمادگی تا پایان دبیرستان به شرح زیر است:

- دوره آمادگی (Kindergarten): شامل دوره آمادگی مهتر (سن 4 تا 5 سالگی) که فقط در استان انتاریو وجود دارد و نیز دوره آمادگی (سن 5 تا 6 سالگی)   

- دوره ابتدایی (Elementary): شامل کلاسهای اول (سن 6 تا 7 سالگی) تا ششم

- دوره دبیرستان کهتر (Junior High School): شامل کلاسهای هفتم تا نهم     

- دوره دبیرستان: شامل کلاسهای دهم تا دوازدهم  

سیستم آموزشی در استان کبک متفاوت از سیستم آموزشی گفته شده در بالاست.

برنامه روزانه و ساعت شروع و پایان مدارس نه تنها در بین استانهای مختلف بلکه در داخل یک استان و حتی بین مدارس یک شهر نیز ممکن است متفاوت باشد. دانش آموزان هر مدرسه با احتساب زمان ناهار معمولاً به مدت هفت ساعت در مدرسه بسر میبرند. شروع مدرسه پسر من که کلاس سوم است صبح ساعت 8:35 دقیقه و پایان آن ساعت 3:45 است ولی مدرسه دخترم که کلاس نهم است 10 دقیقه دیرتر شروع و 10 دقیقه هم دیرتر پایان می یابد. معمولاً از ساعت 12 تا 1 بعد از ظهر وقت ناهار است که بچه ها میتوانند همانجا در مدرسه زیر نظر مربیانی که قبلاً دستمزد آنها توسط والدین پرداخت شده ناهار برده شده از خانه را صرف کنند یا برای خوردن ناهار به خانه هایشان بروند. البته معمولاً مورد اول ترجیح داده میشود.

آموزش در مدارس کانادا بر خلاف ایران بر اساس تجربه و مشاهده است نه حفظ کردن مطالب درسی. دانش آموزان تمام مدتی که در مدرسه هستند در حال مشاهده، تجربه، بازی، و تفریح هستند و حین انجام این فعالیتها مطالب مورد نظر را نیز یاد میگیرند. در خانه دانش آموزان تقریباً هیچ کاری با تمرین و تکالیف مدرسه ندارند. آنها فقط ممکن است دو کار داشته باشند: مطالعه کتبی که از مدرسه یا کتابخانه شهر میگیرند و کار روی پروژه هایی که گاهی از مدرسه به آنها سپرده میشود. دانش آموزان طوری بار آورده میشوند که به امانت گرفتن، خریدن، و خواندن کتاب از همان کلاس اول ابتدایی بسیار حریص هستند. از همان زمان آمادگی کار کردن روی پروژه ها، سخنرانی، و بالا بردن اعتماد به نفس به آنها آموزش داده میشود. پارسای ما که قبل از شروع آمادگی با ما سفری به ایران داشت در زمان آمادگی به خواست معلم مربوطه روی پروژه کوچکی که سفر به ایران را از زبان او بیان میکرد کار کرد و بعد آنرا در قالب یک سخنرانی کوچک ارائه کرد!  

خواندن دانش آموزان اینجا بسیار قویست و آنها حتی از زمان آمادگی میتوانند کم کم نامه های مدرسه و کتابهای ساده را بخوانند. از سال دوم و سوم تقریباً هر کتابی را میتوانند بخوانند. ولی در مقایسه با دانش آموزان ایران دیکته آنها بسیار ضعیف است. البته دیکته همه اقراد اینجا ضعیف است!

در اینجا دانش آموزان بر خلاف ایران دارای کتاب مشخصی که از طرف وزارت آموزش و پرورش چاپ شده باشد نیستند ولی مطالب آموزشی مرتبط با دروس مختلف در صورت لزوم بصورت ورقهای یک یا چند صفحه ای از منابع مختلف چاپ گرفته و در اختیار دانش آموزان گذاشته میشود.  

در مدارس عادی اینجا برخلاف ایران آموزش دین به هیچ وجه وجود ندارد ولی دروسی از قبیل کامپیوتر و موسیقی درس داده میشود. دروسی که به بچه های کلاس سوم در مدرسه پسر من داده میشود به شرح زیرند:

ریاضیات، علوم، مطالعات اجتماعی، هنر، زبان، هنرهای زبان، خواندن، کامپیوتر، موسیقی، مهارتهای کتابخانه، و ورزش.

در سایر زمینه ها نیز ممکن است تفاوتهایی بین مدارس ایران و کانادا وجود داشته باشد که از حوصله این مقال خارج است.

باز هم دوچرخه دزدی

پریسای ما که امروز میخواست با دوچرخه به دانشگاه بیاد زنگ زد و گفت که دوچرخه اش دزدیده شده! دزد گرامی پیچهای دوچرخه را باز کرده و همه قسمتهای آن به استثنای یکی از چرخها را که دوچرخه از آن قفل شده بوده با خود برده بود. مسلماً این دزد ماهر با خیالی بسیار راحت هم کار میکرده طوریکه یک چرخ هم از یه دوچرخه دیگه در همانجا باز کرده بود تا بتوته به دوچرخه ما ببنده و این دوچرخه را قابل استفاده کنه.  

این دوچرخه هم از حیاط آپارتمان و از جلوی پنجره منزل برده دزده شد. برخلاف دوچرخه های قبلی، این یک دوچرخه نو و گران قیمت بود که حدود 200 دلار برای آن پول داده بودم! دیگر ما دوچرخه ای بغیر از دوچرخه پارسا نداریم!

روز خوب


روز بسیار خوبی بود! همه چیز عالی!

                                                                                                              

دوچرخه دزدی

دوچرخه من دزدیده شد. این دوچرخه را از حیاط آپارتمان ما که همکف هم هست درست جلوی پنجره برداشته و برده بودند. قبلاً (3-2 سال پیش) هم دوچرخه دیگری از ما را از بالکن منزل برده بودند.

یکی دو روز پیش جریان دزدیده شدن دوچرخه ام را برای یکی از دوستانم که سوار دوچرخه بود و به دانشگاه میرفت تعریف کردم. بعد از ظهر همان روز دوچرخه او را هم در دانشگاه دزدیدند!

حدود بک ماه پیش هم که در بالکن منزل تلفنی در حال صحبت بودم دیدم مردی آمد و در یک آن قفل دوچرخه ای را برید و پشت ماشینش گذاشت. موقع رفتن که دید با تلفن در حال صحبت هستم گفت میخوای به پلیس خبر بدی؟!

مدتی پیش یکی از دوستان خانوادگی ما کنار خانه اش دریاچه ای را به من نشان داد که تعداد زیادی دوچرخه در آن قرار داده شده بودند. او برایم توضیح داد که دزدادن دوچرخه آن منطقه دوچرخه های دزدیده شده را بعلت نبود فرصت کافی برای رساندن به مقصد موقتاً در آنجا قائم میکنند تا بعداً سر فرصت در تاریکی شب یا مواقع دیگر آنها را بردارند و برای فروش یا کارهای دیگر اقدام کنند!

اگر اینجا برای هر کاری امن باشد برای دوچرخه ها به هیچ وجه امن نیست. دوچرخه دزدی بسیار مرسوم است و شاید برای هر کسی در اینجا اقلاً یک دوچرخه دزدیده شده است. هیچگونه قفلی هم در برابر این دزدان دوام نمیاورد. البته احتمالاً افراد مختلفی دوچرخه دزدی میکنند که شاید دامنه ای از افراد از دزدان حرفه ای تا نوجوانانی که برای تفریح و رفع نیاز موقتی دست به این کار میزنند در بر بگیرد.

و اینک پایان نامه

داستان پایان نامه داستان مفصلیست که در واقع از سالها پیش با آمدن ما به اینجا شروع شده و پس از چندین سال کار در آزمایشگاه و گلخانه و مزرعه، جمع آوری هزاران هزار داده، صرف صدها و شاید هزاران ساعت برای آشنا شدن با نرم افزارهای متعدد و آنالیز داده ها اکنون زمان نوشتن است.

نوشتن پایان نامه هم با توجه موضوعات پیش بینی شده در زمان شروع کار و حجم زیاد داده های بدست آمده زمانی طولانی لازم داشت و بسیار متفاوت از پیش بینی ما در آمد که فکر میکردیم 9-6 ماهه به اتمام خواهد رسید.

کار نوشتن را از اوایل جولای سال پیش با نوشتن فصل بررسی منابع شروع کردم و فکر میکردم 3-2 ماه بیشتر بطول نخواهد انجامید اما تا اواخر دسامبر بطول انجامید! البته در این بین درگیر مقدار کارهای دیگر از قبیل سفر خانوادگی به شرق کانادا، آماده کردن یک سخنرانی برای یک کنفرانس در اتاوا و شرکت در آن کنفرانس هم شدم که خود به خود باعث تأخیر در نوشتن شد. همچنین با توجه به آشنا شدن با یک نرم افزار جدید برای کمک به نوشتن این فصل و تنظیم مجدد منابع مورد استفاده حدود یک ماه وقت اضافه نیز صرف این کار شد.

فصل سوم را از اوایل ژانویه سال جدید شروع کرده و همه کارهای مربوط به آن را در یک ماه به اتمام رساندم. سپس به مهمترین فصل پایان نامه یعنی فصل دوم آمدم که یادگیری نرم افزارهای مربوطه، آنالیز داده ها، و نوشتن آن سه ماه طول کشید. اکنون نیز در حال کار بر روی فصل چهارم و نوشتن مطالب آن هستم که امیدوارم بزودی به اتمام برسد. بعد از آن فصل آخر در انتظار است که به بحث کلی پایان نامه میپردازد و البته فکر نمیکنم فصل خیلی راحتی باشد.

هر فصلی که نوشتنش به اتمام میرسد استاد راهنما شروع به خواندن و ارائه پیشنهادات خود برای انجام تصحیحات میکند. قبل از اتمام نیمه اول ژوئن باید همه این کارها به پایان برسد و استاد راهنما پایان نامه را رسماً به تحصیلات تکمیلی بفرستد تا آنها کارهای اداری مربوطه را انجام داده و جهت انجام تصحیحات اضافی برای سایر اعضای کمیته پایان نامه و یک استاد دیگر از یک دانشگاه دیگر بفرستند. کلی کارهای دیگر هم هست که هنوز خودم هم دقیقاً نمیدانم!

سال نو مبارک

طلوع سبز طبیعت، عید باستانی نوروز، و آعاز سال جدید را یک بار دیگر از اینجا با تمام وجود به تمامی بستگان، دوستان، و خوانندگان گرامی وبلاگ تبریک عرض نموده برای همه شما آرزوی سلامتی، شادکامی، و پیروزی دارم.

این گل رز هم به همین مناسبت به شما عزیزان تقدیم میشود.


این هم از پست کانادا وDHL!

یکی از هموطنان ایرانی که اخیراً از دانشگاه مانیتوبا پذیرش گرفته و توسط استادش جهت راهنمایی و کمک برای آمدن به کانادا به من معرفی شده بود قبل از آمدن خودش چمدانی را حدود دو هفته پیش از یکی از کشورهای اروپایی از طریق DHL به آدرس من پست کرده بود.

دوشنبه این هفته مأمور پست کانادا چیزی را که ظاهراً یک نامه سفارشی بود برایم آورد و من هم بدون اینکه خیلی دقت کنم نامه چیست و از کجا فرستاده شده با امضا آن را تحویل گرفتم. بعد از رفتن مأمور پست وقتی خواستم نامه را باز کنم دیدم در واقع چیزی شبیه یک اظهارنامه است که از آن کشور اروپایی فرستاده شده و فرستنده آن هم همان دانشجوی مورد نظر است. اطلاعات اظهارنامه هم به زبان همان کشور اروپایی بود. متأسفانه این اظهارنامه همان چیزی بود که به چمدان بسته شده بوده و به هر دلیل از چمدان جدا شده و برای من آورده شده بود!

بلافاصله سوار ماشین شده و برای پیدا کردن مأمور پست راه افتادم. تمام کوچه ها و خیابانهای اطراف را گشتم ولی بجای آن مأمور به دو مأمور پست دیگر برخورد کردم که هر دو نفرشان مرا به دپوی پست کانادا ارجاع دادند. در مراجعه به دپوی پست و توضیح موضوع، خانمی که مسئول ترخیص بوده تأیید کرد که فقط اظهارنامه را دریافت کرده و اثری از چمدان نبوده است! شماره تلفنی برای پیگیری به من داد. من هم با مسئولین مربوطه تماس تلفنی گرفته و آنان برای پیگیری موضوع پرونده ای را تشکیل دادند و قرار شد هم خودشان به من زنگ بزنند و هم خودم پیگیر موضوع باشم.

از روز دوشنبه تا الان کار و زندگیم تعطیل شده و همش در حال تلفن زدن  یا مراجعه به دفاتر پست کانادا و DHL و صحبت کردن با مسئولین مربوطه هستم. خلاصه این همه تلفن و مراجعه و مذاکره این شده است: DHL کانادا میگوید موضوع به آنها مربوط نمیشود. چون محموله پستی از کشور مبدأ تحویل DHL آن کشور شده و بعد از ورود به کانادا به پست کانادا منتقل شده است. پست کانادا هم میگوید نتیجه بررسی چند روزه آنها نشان داد که فقط همان اظهارنامه تحویل آنها شده و چمدانی در کار نبوده است. پیشنهاد پست کانادا شکایت علیه DHL کشور مبدأ است. ولی بدبختی این است که اگر محموله را با شماره ردیابی هر کدام از دو پست  (که روی پاکت نامه ثبت شده) در سایت این پستها ردیابی کنی به شما میگوید که بسته تحویل مقصد شده است. چون من با امضای خودم ظاهراً بسته را تحویل گرفته ام. البته من اقلاً دو شاهد دارم (یکی مأمور آورنده اظهارنامه و دیگری مسئول ترخیص بسته ها در دپو) که میدانند به من بسته ای تحویل نشده است. البته پیگیری امروز من برای دریافت نامه ای از پست کانادا مبنی بر اینکه به من بسته ای تحویل نشده بجایی نرسید ولی بجای آن شماره پرونده ای که در پست کانادا برای پیدا کردن بسته باز شده به من داده شد و گفتند اصولاً DHL این شماره پرونده را قبول خواهد کرد. امیدوارم اینگونه باشد.   

مسلماً آن دانشجوی ایرانی بیشتر از من پیگیر و نگران موضوع است ولی با توجه به اینکه اکنون او در ایران است نمیدانم شکایتش علیه DHL کشور مبدأ به کجا خواهد رسید.

امروز برای آن دانشجو نوشتم: "شما را نمیدانم ولی انشالله بسته که پیدا شد من برای خودم یک تنبیه در نظر گرفته ام که آنرا عمل خواهم کرد". امیدوارم این برای همیشه مرا متنبه کند!

-----------------------------------------------------------

خبر جدید:

بالاخره بعد از حدود دو هفته پیگیری، پست کانادا چمدان مذکور را پیدا کرده و تحویل ما داد. جالب است که مأمور پست که در مراجعه به منزل با در بسته روبرو شده بود تا آمدن ما به خانه در خیابان منتظر مانده بود!

Dr. Lamari

انا لله و انا الیه راجعون

Dr. Lakhdar Lamari the professor of the University of Manitoba has passed away on December 11, 2009 at the age of 57 at the Grace Hospital. He died after a long time of fighting with diseases.

Dr. Lamari obtained his B.Sc. in Agriculture Engineering, with options in plant breeding and agronomy from the Institut de Technologie Agricole, Algeria, in 1974. He completed his M.Sc. and Ph.D. in plant pathology under Dr. Claude Bernier of the Department of Plant Science, University of Manitoba. Dr. Lamari was hired in 1990 by the Department of Plant Science, University of Manitoba where he worked until his death.

Dr. Lamari was an international expert in the host-pathogen interactions of the Pyrenophora tritici-repentis – wheat pathosystem. He was the first to determine that there were two distinct symptoms of tan spot; necrosis and chlorosis. His studies established conclusively that the pathogen was highly specialized in its interaction with its wheat host, a conclusion which contradicted the prevailing ideas.

The “necrosischlorosis” hypothesis that has become the basis for most tan spot programs worldwide.

Inheritance studies demonstrated that the reaction to each toxin was controlled by a single locus in the host. Molecular work further validated the host-pathogen model that he proposed. This model states that host-specific toxins are the underlying mechanism of compatibility between the host and the pathogen and differences in virulence between races are explained by the combination of the different host-specific toxins they possess.

A third toxin, Ptr ToxC, was predicted by several of Dr. Lamari’s studies and was isolated by the North Dakota group. Dr. Lamari indicated in his writings that the wheat/P. tritici-repentis system is a mirrorimage of the classical gene-for-gene model, a conclusion of great significance. Through his work, Dr. Lamari was able to provide a coherent model of the host-pathogen interactions for this important disease and provide the underlying molecular proof.

His contributions to this field are now used by plant pathologists, breeders and molecular biologists involved in the study of tan spot worldwide. The work also resulted in the development of a wheat cultivar, in collaboration with Dr. A. Brule-Babel, with insensitivity to Ptr ToxA (necrosisinducing toxin) and resistance to tan spot, which was released as “Amazon”.

Dr. Lamari had a great interest in the application of digital image analysis for disease quantification. A fundamental problem in plant pathology remains the accurate, rapid and objective assessment of disease. The challenge for Dr. Lamari was not only the programming aspect, a daunting task in itself, but also the design and implementation of a functional and user-friendly interface. He successfully developed a user-friendly and intuitive software package named Assess, which requires no knowledge of computer programming or image processing. The software was designed and implemented to provide an accurate tool to quantify diseases, measure leaf area, ground cover, root length as well as any other tasks. It was released in 2002 and is marketed by the American Phytopathological Society. It represents the first software of this nature published by the APS. According to APS press staff, the release was highly successful and the software has been well received by researchers in the area of plant pathology, as well as other areas of research.

Dr. Lamari published 35 refereed publications in national and international journals, one book chapter and has given three invited papers at international conferences. He had also given invited seminars in Canada, Azerbaijan, Iran, Syria and the U.S.A. He had supervised nine M.Sc. students and four Ph.D. students, as well as served as a member of numerous graduate student committees.

In 2007 the Canadian Phytopathological Society (CPS) presented the Outstanding Research Award to Dr. Lakhdar Lamari.

He is married with "Janet ", he has two children Adam and Lewis.  

سفر به اتاوا و چند عکس

برای ارائه پنجمین مقاله مستخرج از پایان نامه ام اولین سفر خارج از وینیپگ را به اتاوا رفتم. دو تا از چهار مفاله/پوستر قبلی من در کنفرانسهایی ارائه شده بود که وینیپگ میزبان بود، یکی در مجارستان پذیرفته شده بود که موفق به دریافت بموقع ویزا برای آنجا نشدم، و آخری در امریکا که بعلت سفر به ایران اصلاً درخواست ویزا ندادم و استادم مقاله را ارائه کرد.

امسال اتاوا میزبان ششمین کارگاه بیماری بلایت فوزاریومی سنبله گندم کانادا (6th Canadian Workshop on Wheat Fusarium Head Blight) بود که ما هم در آن شرکت کردیم. این کارگاه که بعد از اپیدمی گسترده این بیماری و خسارت شدید آن در اواخر دهه 90 در امریکای شمالی هر دو سال یک بار در کانادا برگزار شده است در واقع "کارگاه" نیست بلکه یک کنفرانس یا کنگره است که بعلت ایجاد تفاوت اسمی با چنین کنفرانسی که در امریکا برگزار میشود نام "کارگاه" به آن داده شده است ولی هیچ نشانی از کارگاه آموزشی در آن دیده نمیشود.

کارگاه امسال با شرکت اساتید، دانشمندان، محققان، و دانشجویان علاقمند از چندین کشور جهان و استانهای مختلف در کانادا از 4-1 نوامبر در هتل ماریوت (Marriot Hotel) اتاوا برگزار شد و حدود 100 مقاله و پوستر در آن ارائه گردید.

در اینجا چند عکس از این کنفرانس و شهر اتاوا را میتوانید ببینید:

دعوتنامه ای مخصوص!

یکی از همکلاسیهای امسال پارسا دون (Devon) نام دارد که به مناسبت هفتمین سالگرد تولدش برای پارسا دعوتنامه فرستاده است. بخاطر اینکه این جشن تولد و مخصوصاً دعوتنامه ارسالی آن از جنبه هایی مخصوص هستند آن را در اینجا پست میکنم.

- برای این جشن تولد فقط پارسا دعوت شده و این دعوتنامه هم بطور اختصاصی برای پارسا تهیه شده است. در صفحه آخر دعوتنامه هم به این موضوع اشاره شده  است.

- بخاطر اینکه پارسا بیشتر از هر چیزی به ماشین علاقمند است صفحه اول دعوتنامه با ماشین تزیین شده است.

- در صفحه دوم دعوتنامه دو نقشه چاپ شده است: نقشه بالایی آدرس محلیست که پارسا و دون (Devon) برای بازی و تفریح به آنجا میروند. لازم به ذکر است که جشنهای تولد برای بچه ها در اینجا بیشتر به معنای تفریح و سرگرمیست   (ازقبیل بازی در پارکهای مخصوص کودکان، شنا، بولینگ، و ...). نقشه پایین صفحه هم آدرس خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری دون را نشان میدهد که دون در آنجا خواهد بود. چون پدر و مادر دون از هم جدا شده اند مادر او در اینجا نیست و فکر میکنم با دوست پسر یا شوهر جدیدش زندگی میکند. ولی پدر دون در مراسم خواهد بود.

- صفحه سوم هم مشخصات و اطلاعات کامل در مورد مراسم، وسایلی که لازم خواهد داشت، زمان تحویل گرفتن پارسا از ما، و زمان آوردن او به خانه است. 

- شماره تلفن خودشان و شماره تلفن پدر دون هم جهت تماس داده است و از ما خواسته شده در اسرع وقت خبر دهیم که پارسا در مراسم شرکت خواهد کرد یا نه. 

- در پایان هم جهت اطلاع ما یادآوری شده که سیگاری نیستند و حیوان خانگی هم ندارند.

 

 

 

نورمن بورلاگ، انقلاب سبز، جایزه نوبل صلح

مقدمه

امروز در اخبار آمده بود که نورمن بورلاگ در خانه اش در تگزاس فوت کرده است.

من اولین بار اسم نورمن بورلاگ (Norman Borlaug) را در زمان دانشجویی ام در دوره لیسانس از دکتر محمد مقدم که استاد درس "اصلاح نباتات" در دانشگاه تبریز بود شنیدم. بعدها در کتب و مقالات و البته محاوره های علمی با دکتر نورمن بورلاگ این دانشمند برجسته امریکایی برنده جایزه نوبل صلح که بعنوان مبتکر و بنیانگزار انقلاب سبز شناخته میشد بیشتر آشنا شدم. شاید در سال 2000 بود که مؤسسه محل کار ما (مؤسسه تحقیقات اصلاح و تهیه نهال و بذر) دکتر نورمن بورلاگ را به ایران دعوت کرد و به پاس نقش وی در افزایش تولید گندم در جهان و از جمله ایران جایزه گرانقدری را در حضور دکتر عیسی کلانتری وزیر وقت و سایر مقامات عالیرتبه وزارت کشاورزی به وی اعطا نمود تا جایزه ای دیگر به صدها جایزه ملی و بین المللی او اضافه شود. در سال 2002 که برای طی یک دوره آموزشی به "مرکز بین المللی اصلاح ذرت و گندم" (CIMMYT) رفته بودم متوجه شدم که دکتر بورلاگ بعد از بازنشسته شدن همچنان در آنجا کار میکند و من در دفتر کاری مستقر شدم که به فاصله اندکی از دفتر کار او بود. او که نزدیک به 90 سال سن داشت هر روز با پیرزنی که آن هم یک دانشمند برجسته بود برای صرف غذا به رستوران می آمدند. بارها با هم صحبت کرده بودیم و به رسم معمول عکسی به یادگار در اتاق کارش با هم گرفتیم. نورمن بورلاگ در سیمیت عمدتاً روی برنامه ای کار میکرد که به ابتکار خود برای افزایش محصولات کشاورزی بویژه ذرت در افریقا و کمک به رهایی مردم افریقا از گرسنگی و قحطی طراحی کرده بود.

نورمن بورلاگ که از او بعنوان بزرگترین امریکایی قرن بیستم یاد میشود و با آلبرت شوایتزر قابل مقایسه است بیشتر از هر کس دیگری به زنده ماندن انسانها کمک کرده است. بورلاگ بیشتر عمر خود را در کشورهای فقیر سپری کرد و با صبر و شکیبایی تکنیکهای انقلاب سبز در هند، مکزیک، امریکای جنوبی، افریقاو جاهای دیگر به کشاورزان فقیر آموزش داد که نهایتاً از قحطی جهانی گسترده ای که بخاطر افزایش فزاینده جمعیت در جهان بعد از جنگ جهانی دوم انتظار آن میرفت بود جلوگیری نمود. طبق تخمین ماهنامه آتلانتیک در سال 1999، تلاشهای نورمن بورلاگ همراه با نقش افراد تربیت شده توسط وی در ترویج کشاورزی در کشورهای در حال توسعه و تحقیقات گیاهی بنیانگزاری شده توسط او در کشورهای فقیر باعث نجات جان یک میلیارد نفر شده است.

در اینجا بخشی از بیوگرافی دکتر نورمن بورلاگ که میتواند برای همه مردم و بویژه جوانان جویای علم و دانش مفید و آموزنده باشد آورده میشود:

زندگی، تحصیل، و خانواده

نورمن در سال 1914 از یک خانواده امریکایی که اصالت آنها از مهاجران نروژی بود در یک مزرعه (روستا)  در کرسکوی آیوا (Cresco, Iowa) در امریکا بدنیا آمد. از سن 7 تا 19 سالگی همزمان با درس خواندن، او در یک مزرعه 43 هکتاری به کار ماهیگیری، شکار، و پرورش ذرت، یولاف، علف تیموثی (timothy hay)، گاو، خوک، و مرغ اشتغال داشت.

در سال 1933 موفق شد در رشته جنگلداری وارد دانشگاه مینسوتا (University of Minnesota) شود. نورمن بورلاگ در دبیرستان به ورزشهای فوتبال، بیسبال، و کشتی می پرداخت  و در دانشگاه عضو تیم کشتی بود. او برای تأمین هزینه های مالی خود گاهی مجبور میشد درس را نیمه کاره بگذارد. از سال 1935 تا سال 1938 او در خدمات جنگلداری ایالات متحده (United States Forestry Service) در ماساچوست و آیداهو کار میکرد. نورمن بورلاگ در سال 1937 لیسانس خود را در جنگلداری دریافت کرد. وی در سال 1940 فوق لیسانس بیماری شناسی و در سال 1942 دکترای ژنتیک خود را از دانشگاه مینسوتا دریافت نمود.

نورمن بورلاگ در دانشگاه با مارگرت گیبسون آشنا شده و با وی ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند، پنج نوه، و شش نتیجه است. مارگرت گیبسون در سال 2007 در سن 95 سالگی درگذشت. آن دو به مدت 69 سال با هم زندگی کردند. نورمن بورلاگ سالهای پایانی عمر خود را در دالس تگزاس (Dallas, Texas) میگذراند گرچه او بعلت فعالیتهای انساندوستانه جهانی خود بیش از چند هفته در سال در آنجا اقامت نداشت.

حرفه

از سال 1942 تا 1944 نورمن بورلاگ بعنوان میکروبیولوژیست در شرکت دوپونت (DuPont) در دلاور تگزاس (Delaware, Texas) استخدام شد. ابتدا قصد این بود که او تحقیقات در مورد محصولات صنعتی و کشاورزی شامل باکتری کشها، قارچ کشها، و نگهدارنده های مواد غذایی را هدایت کند. اما بدنبال حمله ژاپن به امریکا در دسامبر 1941 آزمایشگاه دکتر بورلاگ به منظور تحقیقات برای نیروهای نظامی امریکا تغییر جهت داده بود. یکی از اولین پروژه های او در آنجا که با موفقیت به نتیجه رسید تولید چسبی بود که میتوانست در آبهای گرم و شور اقیانوس آرام و در برابر فرسایش مقاومت کند که در جنگ برای ارتش امریکا بسیار حیاتی بود. از سایر کارهای نورمن بورلاگ میتوان به طرح استتار، ضدعفونی کننده بطری، و د.د. ت علیه مالاریا اشاره کرد.

با توجه به علاقه دولت وقت مکزیک اوایل دهه 1940 به افزایش رشد صنعتی و اقتصادی و سودمندی این امر برای اقتصاد و ارتش امریکا، بنیاد راکفلر (Rockefeller Foundation) و دولت وقت مکزیک تصمیم به تأسیس دفتری به نام "دفتر مطالعات ویژه" گرفتند که قرار شد بعنوان بخشی از دولت مکزیک ولی توسط بنیاد راکفلر هدایت شود. این دفتر با بکارگیری دانشمندانی از امریکا و مکزیک و تمرکز روی موضوعات مربوط به بهبود خاک، تولید ذرت و گندم، و بیماری شناسی گیاهی کار خود را آغاز کرد. در سال 1944 نورمن بورلاگ بعنوان متخصص ژنتیک و بیماری شناسی گیاهی جهت سرپرستی "برنامه همکاری برای تولید و تحقیقات گندم" که توسط دفتر مذکور طراحی شده بود به مکزیکوسیتی دعوت شد.

در سال 1964 وی بعنوان رییس "برنامه اصلاح بین المللی گندم" بنیاد تازه تأسیس "مرکز بین المللی اصلاح ذرت و گندم" (CIMMYT) انتخاب شد. سیمیت یک مؤسسه آموزشی تحقیقاتی بدست آمده از "برنامه همکاری برای تولید و تحقیقات گندم" بود که اعتبار آن بطور مشترک توسط بنیاد فورد (Ford Foundation )، بنیاد راکفلر، و دولت مکزیک تأمین میشد.

از نظر اداری بورلاگ در سال 1979 بازنشسته شد ولی او همچنان بعنوان یک مشاور ارشد در سیمیت باقی ماند و علاوه بر فعالیتهای خیریه و آموزشی در تحقیقات گندم، تریتیکاله، جو، ذرت، و کشت سورگوم در ارتفاعات نقش ایفا کرد.

بورلاگ از سال 1984 تا زمان مرگ در دانشگاه آی و ام تگزاس (Texas A&M University) تدریس و تحقیق میکرد. او یک استاد برجسته کشاورزی بین المللی در دانشگاه و صاحب کرسی یوجن باتلر (Eugene Butler) در بیوتکنولوژی کشاورزی بود.

تحقیقات گندم در مکزیک

نورمن بورلاگ به مدت 16 سال در این پروژه کار کرد و در طی این مدت تعدادی از ارقام گندم نیمه پاکوتاه پرمحصول و مقاوم به بیماری را با موفقیت اصلاح کرد. او در ضمن روشی را در اصلاح گندم ابداع کرد که به "اصلاح رفت و برگشتی" (shuttle breeding) معروف است و آن انجام دو بار عملیات اصلاح در طول یک سال در یک کشور برای بدست آوردن دو نسل از یک گیاه است که در کشورهای پهناوری که دو فصل مناسب برای رشد را در دو زمان جداگانه دارا هستند قابل اجراست. این روش به ابتکار نورمن بورلاگ از سال 1945 تاکنون در سیمیت اجرا میشود و بعداً برخی کشورهای دیگر نیز از این الگو استفاده کردند. کار دیگری که نورمن بورلاگ به آن شناخته میشود استفاده از "لاینهای چندگانه" (multilines) به منظور افزایش مقاومت گندم به بیماریها و بویژه نسبت به زنگهاست. لاینهای چندگانه مخلوطی از چند لاین خالص با خصوصیات ظاهری (فنوتیپ) مشابه هستند که هر کدام از آنها دارای ژنهای متفاوتی برای مقاومت به بیماری هستند. تعداد مناسبی از این لاینها مخلوط شده و کاشته میشوند طوریکه کل ژنهای مقاومت موجود در آنها در برابر همه نژادهای شایع بیماری عمل کنند. افتخار دیگر دکتر بورلاگ تولید ارقام "پاکوتاه" (dwarf) گندم است که بعلت کلفت بودن و قوی بودن ساقه ها براحتی نمیخوایند و از کودپذیری بالایی نیز برخوردارند و بنابراین عملکرد بالاتری دارند. دو رقم از ارقام نیمه پاکوتاه و مقاوم به بیماری تولید شده توسط نورمن بورلاگ بنامهای Pitic 62 و Penjamo 62 بطور فوق العاده ای پتانسیل عملکرد گندم بهاره را افزایش داد. تا سال 1963، 95% گندمهای مورد استفاده در مکزیک از انواع گندمهای نیمه پاکوتاه نورمن بورلاگ بودند. در آن سال تولید گندم مکزیک شش برابر تولید سال 1944، سال ورود نورمن بورلاگ به مکزیک شد. مکزیک در گندم خودکفا شد.

 توسعه تحقیقات به جنوب آسیا و انقلاب سبز

در سالهای 1961 و 1962 لاینهای پاکوتاه گندم بهاره بدست آمده توسط نورمن بورلاگ جهت انجام "آزمایشات چند منطقه ای" (multilocation testing) به "خزانه بین المللی آزمایشات زنگ" (International Wheat Rust Nursery) که توسط وزارت کشاورزی امریکا هدایت میشد وارد شدند. در ماه مارس 1962 تعدادی از این لاینها در مزارع مؤسسه تحقیقات کشاورزی هند در پوسا کاشته شدند. در مارس 1963 بنیاد راکفلر و دولت مکزیک به دعوت دولت هند دکتر نورمن بورلاگ و دکتر رابرت گلن آندرسن (Robert Glenn Anderson) را جهت کار روی گندم به هند اعزام کردند. آندرسن بعنوان رییس برنامه گندم بنیاد راکفلر تا سال 1975 در هند باقی ماند. در میانه دهه 1960 شبه قاره هند درگیر جنگ بود و قحطی و گرسنگی گسترده ای را تجربه میکرد. اگرچه امریکا محموله های اضطراری شامل میلیونها تن گندم را که بیش از یک پنجم کل گندم تولیدی امریکا بود به منطقه فرستاده بود ولی این مقدار هم کافی نبود. بوروکراسی هند و پاکستان و مقاومتهای فرهنگی منطقه در برابر تکنیکهای جدید در ابتدا مانع از آن شد که دکتر بورلاگ خواسته خود مبنی بر کاشت فوری لاینهای جدید جامه عمل بپوشاند. تا تابستان 1965 قحطی بقدری حاد شد که دولتهای هند و پاکستان پا پیش گذاشتند و به بورلاگ اجازه دادند پروژه های خود را به پیش برد. بعد از آزمایشات گسترده، تیم بورلاگ به رهبری دکتر آندرسن در سال 1965 تلاش برای وارد کردن 450 تن بذر ارقام نیمه پاکوتاه Lerma Rojo و Sonora 64 را برای کاشت در هند و پاکستان (به ترتیب 250 و 200 تن) آغاز کرد. بذرهای مورد نظر با موانع و مشکلات فراوان و با تأخیر زیاد از مکزیک به هند و پاکستان رسیده و در مناطق مورد نظر کاشته شدند. عملکرد اولیه ارقام بورلاگ از تمام ارقام کاشته شده در منطقه بالاتر بود. بعد از این نتایج کشورهای منطقه تصمیم به واردات مقدار بیشتری از بذر این دو رقم گرفتند. در سال 1966 هند 18000 تن بذر ار این ارقام وارد کرد که بیشترین مقدار خرید و واردات بذر در جهان در آن زمان بود. در سال 1967 پاکستان 42000 تن و ترکیه 21000 تن بذر وارد کردند. تولید گندم در منطقه به مقدار بسیار زیادی فزونی یافت و منطقه از قحطی و گرسنگی نجات یافت. کار نورمن بورلاگ در سال 1968 "انقلاب سبز" (Green Revolution) نام گرفت. افزایش عملکرد به حدی بود که وسایل و امکانات لازم از قبیل کارگران موردنیاز برای برداشت، گاریهای باربری برای بردن محصول برداشت شده جهت کوبیدن آن، کیسه های نگهداری گندم، کامیون، مخازن ریلی، و امکانات نگهداری محصول جوابگو نباشد. برخی دولتهای محلی مجبور به تعطیلی مدارس و استفاده از آنها جهت انبار نگهداری بذر شدند. در پاکستان مقدار گندم تولید شده از 4.6 میلیون تن در سال 1965 به 7.3 میلیون تن در سال 1970 رسید که به معنای تقریباً دو برابر شدن تولید گندم در آن کشور بود. تا سال 1968 پاکستان در تولید گندم به خودکفایی دست یافت. تولید گندم پاکستان تا سال 2000 به 21 میلیون تن رسید. در هند مقدار گندم تولید شده از 12.3 میلیون تن در سال 1965 به 20.1 میلیون تن در سال 1970 رسید. تا سال 1974 هند در تولید همه غلات به خودکفایی رسید و در سال 2000 به رکورد تولید 76.4 میلیون تن دست یافت. از دهه 1960 تاکنون نرخ رشد تولید غذا از نرخ رشد جمعیت در این دو کشور پیشی گرفته است. تخمین زده شده است که با این مقدار افزایش تولید از تبدیل شدن 40 میلیون هکتار زمین بکر به اراضی زیرکشت محصولات کشاورزی جلوگیری شده است. استفاده از این ارقام گندم همچنین اثرات عمیقی بر تولید گندم شش کشور در امریکای لاتین، شش کشور در خاور نزدیک و خاورمیانه، و چندین کشور در افریقا بجا گذاشت. کار بورلاگ در مورد گندم منجر به توسعه و معرفی ارقام نیمه پاکوتاه و پرمحصول توسط برنج در مؤسسه بین المللی تحقیقات برنج (International Rice Research Institute) شد که با همکاری بنیاد راکفلر و بنیاد فورد و مؤسسه تحقیقات برنج هونان (Hunan Rice Research Institute) چین به نتیجه رسید.

 

جایزه نوبل صلح

به پاس خدمات و نقش دکتر نورمن بورلاگ در افزایش غذای جهان و فائق آمدن بر کمبود غدا در هند و پاکستان در اواسط دهه 1960 که منجر به نجات جان میلیونها نفر شد جایزه نوبل صلح سال 1970 به وی اعطا شد.

   

عکسهای سفر به تورنتو-2

 

عکسهای سفر به تورنتو-1

 

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

دست بشر (و نه دست اجل، بلکه سوء سیاستها و عواقب ناشی از آن) جان خواهر همکار و دوست عزیز ما آقای مهندس مهران پاتپور را هم گرفت. امروز مطلع شدم که متأسفانه سرمهماندار مژگان پاتپور خواهر آقای پاتپور هم در سانحه هوایی جمعه گذشته جان خود را از دست داده اند.

باور کردن چنین مرگ ناباورانه ای بسیار سخت و تحمل آن مخصوصاً برای بستگان و عزیزان آن مرحومه غیر قابل تصور است. ولی متأسفانه در شرایطی که حدود یک چهارم هواپیماهای مورد استفاده در ایران از نوع روسی و عمدتاً دست دوم هستند که ایمنی و اطمینان کافی ندارند بطوریکه خود روسها هم ترجیح میدهند از آنها استفاده نکنند و متوسط عمر بقیه هواپیماهای موجود در ناوگان هوایی کشور نیز بسیار بالاست جان هر ایرانی که با این هواپیماها پرواز میکند میتواند در خطر باشد و شاید خود ما هم روزی یکی از این قربانیان باشیم.

در چند سال گذشته بطور مداوم ای-میلهایی از مهندس پاتپور میگرفتم که برای آن مرحومه و اینجانب میفرستاد. بارها موقع دریافت ای-میلها به دلم افتاده بود که شغل و محل کار خواهرشان را بپرسم ولی هر بار بعداً فراموش کرده بودم. فقط دو روز قبل از حادثه بود که آخرین ای-میلشان را دریافت کردم.

این حادثه جانگداز را از طرف خود و خانواده ام به خانواده آقای پاتپور و تمامی عزیران و بازماندگان آن مرحومه تسلیت عرض میکنم. برای خانواده ایشان آرزوی صبر و شکیبایی و برای آن مرحومه از خداوند منان طلب اجر و بخشش دارم. 

کلاس فوتبال پارسا

 

... انسانم آرزوست

آزادیخواهی و اصلاح طلبی در ایران داستانی به درازای یک تاریخ دارد که شاید منشأ آن به تشکیل هویت جدید ایرانی در عهد صفویه برگردد. ملت ایران در این مسیر پر سنگلاخ گاه به پیش و گاه به پس حرکت کرده است.

در تاریخ معاصر ایران به دنبال جریحه دار شدن روح ایرانی در اثر شکست در جنگهای ایران و روسیه و تحمیل قراردادهای خفت بار گلستان و ترکمانچای بود که یک بار دیگر نخبگان ایران به خود آمدند. قبل از هر کس این عباس میرزا ولیعهد دوره فتحعلی شاه و والی آذربایجان بود که از این شکستها درس گرفت و به فکر اصلاحات در حکومت ایران افتاد و این کار را از اصلاح قشون نطامی و امور آموزشی آن زمان آعاز کرد. بعداً مقابله با استبداد ناصرالدین شاه بصورت مهمترین هدف درآمد. تلاشهاي مصلحان بزرگ عهد ناصري همانند ميرزا تقي خان امير کبير و ميرزا حسين خان سپهسالار  برای انجام اصلاحات سیاسی و مدرنیزاسیون دولت روشن نمود که با وجود استبداد فردی (ناصرالدین شاه) رسیدن به هر نتيجه اي محکوم به شکست است. با برداشته شدن این سد توسط میرزا رضا کرمانی راه برای انقلاب مشروطه و انجام بزرگترین اصلاحات در تاریخ ایران باز شد.

اما همزمان با امضاي فرمان مشروطه توسط مظفرالدين شاه اختلاف بين بنيانگذاران مشروطه یعنی تجددطلبان و سنتگرایان آغاز شد و به واسطه اختلاف در روش، اصل وحدت بنيادين در اصلاح طلبي مورد غفلت قرار گرفت. با ايجاد حکومت پهلوي، به ظاهر يک سوي نزاع توانست سوي ديگر را کنار زند. در این دوره هم البته انواعی از اصلاحات انجام شد که مهمترین آنها اقدامات پهلوی اول برای نوسازی اجتماعی-اقتصادی بدون دموکراتیک سازی، نوسازی سیاسی دکتر مصدق، و نیز نوسازی اجتماعی-اقتصادی (مجدداً بدون دموکراتیک سازی) دوره پهلوی دوم بود.  

رژيم پهلوي که به مدد بخشي از اصلاح طلبان مشروطه پايه گذاري شده بود سرانجام خود جامه استبداد به تن کرد. مردم ایران برای برچیدن این استبداد در سال 57 از هر گروه و جناحی به پا خواستند و حکومت پهلوی را به زیر کشیدند. انقلاب اسلامی ایران واکنشی بود در مقابل سرکوب دموکراسی خواهی و آزادیخواهی جامعه ایرانی توسط دیکتاتوری سلطنتی محمدرضا شاه پهلوی و گامی مهم بود برای نیل به پروسه عقب افتاده دموکراتیک سازی قدرت سیاسی در ایران.

جنبش دوم خرداد ۷۶ در ادامه آرمان آزادی خواهی و دموکراسی‌خواهی توسط مردم ایران به‌وقوع پیوست. پدیده دوم خرداد ۷۶ خود حکایت از تمایل زیاد جامعه ایرانی به آزادیخواهی و اصلاح‌طلبی داشت. آن هم اصلاح‌طلبی دمکراتیک یا مردم‌سالارانه، یعنی بهبود امور با تکیه بر انتخابات آزاد، دستگاه قضایی آزاد، آزادی بیان و مطبوعات آزاد، قانون گرایی، توسعه سیاسی، پاسخگویی قدرت به مردم، آزادی سیاسی، جامعه مدنی، و حقوق برابر شهروندی. در واقع دوم خرداد ۷۶ پاسخی بود از جانب مردم ایران در مقابل رشد اقتدارگرایی در بخش‌هایی از بلوک قدرت در ایران معاصر.

اکنون کارزار دیگری آغاز شده است: انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری. با اینکه کاندیداهای ریاست جمهوری و اصولاً هر نوع کاندیدایی ابتدا از صافی شورای نگهبان رد میشوند و فقط کاندیداهای مورد نظر آنها تأیید میشوند (به استثنای برخی اجبارات و مصلحت اندیشیها) و اصولاً رئیس جمهور در ایران از اختیارات چندانی برخوردار نیست و بویژه اگر یک رئیس جمهور غیر خودی (بعنوان مثال یک اصلاح طلب) به این پست دست یافته باشد با انواع و اقسام موانع و کارشکنیها روبرو خواهد بود با این وجود تجربه دوم خرداد و ریاست جمهوری سید محمد خاتمی نشان داد که حتی در چنین شرایطی نیز امکان ایجاد تغییرات به نفع مردم و کشور وجود دارد. بعد از سر کار آمدن دولت نهم و چهار سال ریاست جمهوری احمدی نژاد بود که برای مردم در یک مفایسه کلی مشخص شد چه کارهای بزرگی در زمان خاتمی انجام شده و مردم و کشور در چه جایگاهی نسبت به الان قرار داشته اند. ایجاد فضای بازتر سیاسی و برخورداری از آزادیهای فردی بیشتر، آزادی نسبی مطبوعات، اجرای اصول معطل مانده ای از قانون اساسی بویژه قانون شوراهای اسلامی شهر و روستا، واگذاری بخشی از اختیارات دولت به مردم و افزایش دخالت مردم در تعیین سرنوشت خود، سیاست تنش زدایی و بهبود روابط سیاسی و اقتصادی با کشورهای منطقه و غرب، افزایش سرمایه گذاری خارجی و داخلی در ایران، اصلاح ساختارهای اداری کشور به منظور افزایش کارآیی سازمانها و نهادهای دولتی، بهبود شاخصهای اقتصادی و افزایش رفاه عمومی، پیشرفتهای قابل توجه در علوم و تکنولوژی، افزایش تولیدات صنعتی و کشاورزی، و مهمتر از همه افزایش نشاط و امید در بین جوانان بویژه در چهار سال اول ریاست جمهوری خاتمی تنها مواردی از این تغییرات و تفاوتها هستند.  

انتخابات پیش رو یکی از حساسترین انتخابات 30 سال اخیر است. این انتخابات و فردی که بعنوان رئیس جمهور انتخاب میشود نه تنها از منظر مردم ایران واجد این همه اهمیت است بلکه اثرات و نتایج آن بر کشورهای منطقه و حتی کشورهای غربی نیز غیر قابل انکار است.

اکنون مردم ایران از هر گروه و قشر و جناحی به پا خاسته اند. زن و مرد و پیر و جوان، از مذهبیهای شدید تا افراد بی تفاوت و خنثی و حتی شاید ضد مذهب، از طرفداران سرسخت جمهوری اسلامی تا مخالفان حکومت و کسانیکه شاید همیشه مخالف رأی دادن بودند، از اعضای خانواده و بستگان بنیانگزار جمهوری اسلامی تا یاران نزدیک و فدائیان ایشان، هنرمندان، نویسندگان، ورزشکاران، اساتید دانشگاه، روزنامه نگاران، پزشکان، مهندسان، متخصصان، رزمندگان و سلحشوران جنگ ایران و عراق، ایرانیان مقیم خارج از کشور، همه و همه دست به دست هم داده اند. روح ایرانی دوباره به تکاپو افتاده است. همه به یک نقطه مشترک رسیده اند. اتحاد و دوستی بین اقشار و گروههای مردم به اوج خود رسیده است. همه کار میکنند. بی هیچ اجر و مزدی. دولتمردان پیشین، نمایندگان مجلس، روزنامه نگاران، متخصصان کامپیوتر، وبلاگنویسان، دانشجویان، دانش آموزان، و ... همه آمده اند. همه کار میکنند. این بار علاوه بر آرمان عقب افتاده دموکراتیک سازی پای ایران در میان است. پای آبرو و حیثیت ایرانی در میان است. مردم میخواهند رئیس جمهورشان یک آدم راستگو باشد. کابینه اش با مردم روراست باشد. در دنیا نماینده ای واقعی برای یک ملت آبرومند و با حیثیت باشد. دارای ادب و نزاکت باشد. در حال فحاشی به کشورهای خارجی و پرونده سازی برای مخالفان داخلی نباشد. یک انسان باشد...

برخلاف خرداد 76 این بار مطالبات بسیار اندک است. فقط انسانم آرزوست...

سبز باشید! 

طغیان رد ریور (Red River)

رد ریور (رود سرخ) یکی از بزرگترین رودهاییست که در مانیتوبا جاریست. این رود که از ایالت داکوتای شمالی در امریکا سرچشمه میگیرد رو به شمال حرکت میکند و بعد از طی 635 کیلومتر  مسافت در امریکا  و 255 کیلومتر دیگر در کانادا وارد لیک وینیپگ (Lake Winnipeg) میشود.

رد ریور در مسیر خود از شهرها و آبادیهای زیادی عبور میکند که معروفترین آنها فارگو (مرکز ایالت داکوتای شمالی در امریکا) و وینیپگ (مرکز استان مانیتوبا در کانادا) هستند. اکوسیستم، طبیعت، زندگی، و اقتصاد مردم وینیپگ و حومه های آن در جنوب و شمال بطور مستقیم و غیر مستقیم تا حد زیادی تحت تأثیر این رود قرار دارد. این رود تقریباً تمام شهر را بصورت جنوبی-شمال طی میکند و در مرکز شهر رود دیگری هم (Assiniboine River) به آن پیوسته که منطقه تاریخی و سیاحتی فورکس (The Forks) را در آنجا بوجود آورده است. دانشگاه مانیتوبا هم عمدتاً در یکی از پیچ و خمهای بزرگ این رود تأسیس شده است.

طغیان رد ریور شاید امسال داغترین موضوع در داکوتای شمالی و وینیپگ باشد. محاسبات و پیش بینی های مراکز و مؤسسات ذیربط خطر طغیان رد ریور برای امسال را نشان میداد و بدنبال آن از اواخر ماه مارس تاکنون در رادیو و تلویزیون و مطبوعات در ارتباط با خطرات و عوارض طغیان پشت سر هم هشدار داده میشود، مسئولین شهری و استانی اطلاعیه میدهند و مصاحبه برگزار میکنند، منازل و سکونتگاههای مجاور رودخانه کوچ داده میشوند، گروهای امدادی و مسئولین شهری برای پر کردن کیسه های شن داوطلب جذب میکنند، و ...

به هر حال شاید حدود سه هفته است که موضوع بسیار جدیست و با آب شدن برف و یخ و افزایش سطح آب رد ریور مخصوصاً مردمانی که نزدیک سواحل این رود زندگی میکنند (که البته کم هم نیستند) در وضعیت نگران کننده ای بسر میبرند. ارتفاع رود بسیار بسیار بالا آمده و رد ریور در هر دو طرف دهها متر و بعضی جاها صدها متر پیشروی کرده است. بخشهایی از دانشگاه مانیتوبا و پارکینگها و مزارع تحقیقاتی آن نیز همچنان زیر آب هستند. در شهر فارگو ارتفاع آب به بالاترین میزان در تاریخ ثبت شده آن رسیده است.

در تاریخ نسبتاً جدید این رود اقلاً دو طغیان و سیل معروف ثبت شده است که یکی مربوط به سال 1950 بوده و دیگری در سال 1997 اتفاق افتاده است. طغیان سال 1950 باعث تخلیه و جابجایی بیش از 70000 نفر و خسارت 500 میلیون تا یک میلیارد دلار شده است. در طغیان 1997 نیز شهرها و روستاهای اطراف رد ریور تخلیه شده و 3.5 میلیارد دلار خسارت وارد شده است.

اما امسال همانگونه که در زمان پیش بینی طغیان اعلام میشد کانادا و وینیپگ در بهترین وضعیت آمادگی برای مقابله با سیل و طغیان قرار دارند و این آمادگیها باعث شده است که میزان خسارت تاکنون در کمترین حد ممکن باشد.

یکی از جاهایی که دچار خسارت شده و ظاهراً امکان جلوگیری از آن هم وجود نداشته ایستگاه تحقیقاتی گلنلیست (Glenlea Research Station) که در فاصله 15 کیلومتری جنوب وینیپگ قرار دارد و عمده کارهای تحقیقاتی کشاورزی دانشگاه مانیتوبا و مرکز تحقیقات غلات در آن انجام میشد. در این ایستگاه که می بایست اکنون در آن شخم زدن و آماده سازی زمین و دیگر عملیات کشاورزی برای کشت بذر انجام میگرفت بیشتر برای قایقرانی و اسکی روی آب مناسب است. جالب اینجاست که مسئولین مرکز تحقیقات غلات ما همچنان درخواست نیروهای داوطلب برای تخلیه آب ایستگاه (با مساحت بیش از ۱۰۰ هکتار) و جلوگیری از ورود آب بیشتر از رد ریور به ایستگاه میکنند!

در اینجا با نشان دادن عکسهای زیر میتوان به وضعیت واقعی ایستگاه پی برد:

 

 

کانادا و تحریم معامله با بانکهای ایرانی

بانکهای کانادا ظاهراً بر اساس تحریمهای سازمان ملل و قوانین ایالات متحده (که معمولاً بسیاری از آنها به نشانه هماهنگی با سیاستهای امریکا در کانادا هم اجرا میشوند) دیگر با بانکهای ایران هیچگونه معامله ای انجام نمیدهند و متأسفانه امکان ارسال قانونی پول از ایران به کانادا و بر عکس آن وجود ندارد. البته تا آنجایی که من اطلاع دارم و بر اساس آنچه که از سال 2006 تاکنون در ارتباط با توسعه تحریمها بر علیه ایران و تسری آن به بانکهای ایرانی در مطبوعات و رسانه ها اعلام شده است فقط بانکهای صادرات (2006)، سپه (2007)، و ملی (2008) آن هم فقط توسط امریکا و/یا اروپا تحریم شده اند. شایعاتی نیز در ارتباط با تحریم بانک تجارت منتشر شده بود. به هر حال قطعاً بانکهای غیر دولتی و بسیاری از مؤسسات مالی و پولی دولتی خارج از محدوده تحریم قرار داشتند. با این وجود بانکهای کانادا احتمالاً بخاطر اطمینان بیشتر از اجرای قوانین مصوب در امریکا و ابراز وفاداری هر چه بیشتر به سیاستهای خارجی امریکا از انجام معامله با هر بانک و مؤسسه مالی و پولی ایران خودداری میکنند.

در وضعیت فعلی فکر میکنم تنها راه باقی مانده برای دریافت و ارسال پول برای ایرانیان مقیم کانادا روی آوردن به تسهیلات صرافیهای خصوصیست که به عناوین مختلف در ایران و کانادا فعالیت میکنند و البته نمیدانم تا چه حد قابل اعتماد هستند.

سال نو مبارک

امروز جمعه 20 مارس برابر با 30 اسفند 1387 است و تا چند ساعت دیگر لحظه تحویل سال جدید است.

آغاز سال 1388 و عید باستانی نوروز را از صمیم قلب به همه بستگان، آشنایان، دوستان، و خوانندگان عزیز وبلاگ  تبریک عرض نموده و برای همگان آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.

این هم عکسی از سفره هفت سین ماست:

  

معجزه پارسا!

ما زمانیکه به کانادا آمدیم پارسا فقط دو سال داشت. بچه هایی که در این سن و حتی سنین خیلی بالاتر به خارج میآیند معمولاً به دلایل مختلف قادر به یادگیری زبان فارسی و دروس ایرانی نیستند و اگر هم والدین خیلی وقت و انرژی بگذارند و بچه را تحت فشار بگذارند بچه در چنین محیط بیگانه ای با زبان و آموزش فارسی فقط میتواند مطالب بسیار ابتدایی را یاد بگیرد که بویژه از نظر آشنایی با الفبای فارسی، خواندن، و نوشتن به هیچ وجه قابل مقایسه با دانش آموزان شاغل به تحصیل در ایران نیستند. با توجه به اینکه ما این موضوع را به عینه در محیط اینجا و در بین خانواده های ایرانی شاهد بوده ایم همیشه در ارتباط با پارسا و آموزش دروس فارسی او نگران بودیم.

البته سال گذشته که پارسا برای آمادگی (دروس انگلیسی) به یکی از مدارس اینجا میرفت بطرز بسیار عجیبی در مدتی نسبتاً کوتاه از نظر آشنایی با الفبای انگلیسی و خواندن متون انگلیسی به جایی رسید که برای ما باور کردنی نبود. او خیلی زودتر از پایان آمادگی براحتی نامه های مدرسه را میخواند، کتابهایی که از کتابخانه مدرسه میگرفت میخواند و پس میداد، مجله و روزنامه میخواند، و از مطالب و نوشته های اینترنت استفاده میکرد!

امسال که سال اول سیستم آموزشی انگلیسی را شروع کرده تقریباً کار خاصی ندارد که انجام دهد. چون به گفته خودش همه چیز را از قبل بلد است. ولی مهمتر از این موضوع آموزش فارسی است که پیشرفت او در این زمینه همه ما و مخصوصاً خانمم را که بعد از ظهرها و پایان هفته ها به او فارسی یاد میدهد شگفت زده کرده است. در مدت چند ماه گذشته آموزش فارسی او هم همانند انگلیسی خیره کننده بوده است: علاوه بر درسهای کتاب فارسی اول ابتدایی که بدون مشکل تقریباً همه درسهای آنرا میخواند قادر به خواندن داستان و سایر کتب فارسیست. نوشتنش هم خیلی خوب است. او برای خواندن و یادگیری فارسی تکنیکهایی که خودش برای آموزش انگلیسی بلد است مورد استفاده قرار میدهد که مهمترین آنها استفاده مؤثرتر از حروف الفبا در ساختن کلمات و خواندن و نوشتن آنهاست. در سایر دروس فارسی هم مشکل خاصی ندارد. جالب است اشاره شود که او همه این کارها را در جایی انجام میدهد که نه دوستانش در مدرسه فارسی بلدند نه تلویزیون و رسانه فارسی زبان اینجا وجود دارد نه تابلو و نوشته فارسی می بیند نه با خواهرش فارسی صحبت میکند. در واقع فارسی را فقط از من خانمم و آن هم برای مدت بسیار کوتاهی از شبانه روز میشنود!

به هر حال وضعیت پارسا در یادگیری فارسی و پیشرفتی که در این دروس داشته معادلات گذشته را به هم ریخته و البته نگرانی ما را در ارتباط با این موضوع برطرف کرده است.

البته دست خانمم درد نکند که فقط او با پارسا در این مدت کار کرده و مغز و روان او را آماده پذیرش چنین موضوع بیگانه ای در چنین محیط غریبی کرده است!

شورلت رفت و مزدا آمد

بازگشت از سفر به ایران قضیه دیگری هم داشت و آن شنیدن خبر تصادف خانمم در حین رانندگی با شورلت و از دست رفتن (write off) ماشین بود. این اتفاق حدود یک هفته قبل از بازگشت من از ایران افتاده بود و خانمم بخاطر اینکه سفر من تحت تأثیر این موضوع قرار نگیرد تا زمان برگشت من از ایران آنرا به من نگفته بود. زمانیکه برای رساندن پارسا به مدرسه از یک خیابان فرعی وارد خیابان اصلی میشده ماشین سر میخورد و یک ون که از سمت چپ آن در حال آمدن بوده به ماشین ما برخورد میکند. خوشبختانه خانم و پارسا مشکلی پیدا نمیکنند. ولی البته پارسا بعد از گذشت حدود سه هفته هنوز هم بشدت تحت تأثیر این تصادف است و آثار و عوارض ناشی از ترس هنوز تا حد زیادی در آن باقیست.

با توجه به اینکه مدل ماشین ما نسبتاً قدیمی (1997) و کارکرد آن بالا بود و مقصر هم خانم ما بوده شرکت بیمه بخاطر از دست دادن ماشین فقط مبلغ بسیار ناچیزی به ما میدهد.

با این وجود بخاطر اینکه در سرمای بسیار شدید اینجا و با داشتن دو بچه مدرسه رو زندگی بدون ماشین در اینجا بسیار بسیار سخت است مجبور شدیم بعد از حدود دو هفته گشتن خودروی جدیدی بخریم که این بار با توجه به تجربیات قبلی قرعه به نام مزدا افتاد.

 

سفر به ایران و باقی قضایا

بالاخره بعد از شش ماه صرف وقت برای تمدید اجازه تحصیلی (study permit) و اخذ ویزای ورود مجدد به کانادا (re-entry visa) موفق به سفر به ایران شدم.

حدود یک هفته از این سفر یک ماهه را درگیر مراسم سالگرد درگذشت خواهرم بودم و مابقی آن نیز صرف دیدار از بستگان و دوستان، انجام مقداری کارهای اداری در وزارت کشاورزی و مؤسسه محل خدمتم (مؤسسه تحقیقات اصلاح و تهیه نهال و بذر)، خرید سوغاتی، و ... شد. با توجه به اینکه گذرنامه ام در کانادا تجدید اعتبار شده و بنابر این فاقد مهر اجازه خروج از ایران بود چند روزی نیز صرف انجام این امور و پیگیری دریافت اجازه خروج در اداره گذرنامه تهران شد که البته این کار از همه کارها مهمتر بود.

به هر حال همانند همه کسانیکه بعد از مدتی زندگی در خارج (بویژه در امریکای شمالی) به ایران میروند از تنگی خیابانها و و کوچه ها، باریک بودن راهروها و راه پله ها، کوچک بودن فروشگاهها، نبود پارکینگ و محلهای توقف، پر بودن مسیرهای از وسایل نابجا، و فشردگی جمعیت احساس خفگی داشتم و البته از لحظه ورود به ایران در فرودگاه کم کم فشردن و هول دادن همدیگر، لگد کردن پای دیگران و عدم عذرخواهی از آنان، عدم رعایت نوبت و جلو زدن از دیگران در صف، خواندن اطلاعات دیگران در صف بانک و جاهای دیگر، چشم غوره رفتن به دیگران،  سؤال کردن از کسی و جواب نشنیدن، رفتارهای پرخاشگرانه در محلهای زندگی و کار، عبور از هر جای خیابان توسط عابران پیاده از طریق سد کردن راه خودروها، گاز دادن خودروها به روی عابران پیاده در محلهای عبور عابران پیاده در زمانیکه چراغ برای عبور عابران پیاده سبز است، و صدها و هزاران مورد آنقدر تکرار شدند که برای من هم دیگر بصورت یک چیز عادی در آمدند و به آنها سازگار شدم. چیزهایی که در مدت زندگی در خارج کم کم از وجود ما محو شده بودند.

باید البته به پیشرفتهای چشمگیری هم که در زمینه بانکداری و ارتباطات در ایران بدست آمده است اشاره کرد. بانکها و بویژه بانکهای خصوصی نسبت به 3-2 سال واقعاً تغییرات زیادی کرده اند. بویژه در بانکهای خصوصی امکان دسترسی به حسابهای بانکی و انجام خدمات بانکی از هر نقطه از کشور-صرف نظر از محلی که حساب در آنجا باز شده است- وجود دارد، دستگاهای خودپرداز بسیار زیاد شده و امکان دریافت مبالغ نسبتاً زیاد از آنها وجود دارد، انواع کارتهای بانکی (کارت نقدی، کارت خرید، کارت هدیه، کارت اعتباری ویژه بانکها، و ...) متداول شده، و از صفهای طویلی که قبلاً در بانکها دیده میشد تقریباً خبری نیست. رفتار کارکنان و کارمندان برخی بانکهای خصوصی با ارباب رجوع بقدری جالب است که گاهی اوقات آدم تصور نمیکند که در یک اداره و سازمان ایرانی بسر میبرد. حتی خدمات اینترنتی و تلفنی نیز همانند بانکهای خارجی مرسوم شده و امکان دسترسی به حسابهای بانکی و انجام خدمات مربوطه از هر نقطه از جهان وجود دارد! با اینکه برخی انواع کارتهای اعتباری بین المللی نیز توسط بانکها صادر میشوند شاید مهمترین مشکل باقیمانده در ارتباط با خدمات مالی و بانکی موضوع کارتهای اعتباری واقعی باشد که در همه جهان مورد استفاده قرار میگیرد که البته این مشکل هم مشکلیست که بیشتر سیاسی بوده و مربوط به روابط ایران با کشورهای غربییست نه مشکلی فنی و اداری. ارتباطات و مخابرات نیز به همین صورت ارتقا پیدا کرده که شاید نمود بارز آن استفاده وسیع از تلفن ثابت و تلفن همراه باشد که شاید دست هر کسی یکی از این تلفنها وجود دارد. اینترنت نیز نسبت به قبل توسعه زیادی پیدا کرده است هر چند که سرعت آن پایین است، بسیاری از سایتها فیلتر است، و کاربرد و موارد استفاده از اینترنت در ایران نیز با کشورهای پیشرفته خیلی متفاوت است!

در ایام سفر ایام خوشی هم پیش بستگان و دوستان عزیز داشتم و بدون لطف و محبت آنان مطمئناً اقامتم در ایران وضعیت دیگری پیدا میکرد.

بلیت من برای برگشت به کانادا و وینیپگ از مسیر تهران-لندن-مونترآل-وینیپگ بود که متأسفانه در مونترآل بعلت همزمانی رسیدن چند هواپیما به فرودگاه و طولانی شدن زمان بازرسیهای گمرکی پرواز مونترآل-وینیپگ را ار دست دادم و مچبور شدم برای پرواز بعدی که صبح روز بعد انجام میشد حدود 10 ساعت منتظر بمانم. البته آن پرواز هم مستقیم نبود و بعد از حدود 1.5 ساعت توقف در تورنتو و پیاده و سوار کردن مسافران به وینیپگ پرواز میکرد. متأسفانه در تورنتو هم بعلت برف و سرمای شدید هواپیما براحتی قادر به پرواز مجدد نبود و بعد توقفی طولانی و شسته شدن کامل هواپیما با استفاده از مواد شیمیایی مخصوص (ضد یخ) که به کمک ماشینهای مخصوص انجام شد آماده پرواز مجدد شد. خلاصه با 12 ساعت تأخیر توانستم به مقصد (وینیپگ) برسم.

جشن هالووین

آخرین روز اکتبر در امریکای شمالی و بسیاری دیگر از کشورهای جشن هالووین است. این جشن که شاید بزرگترین جشن بعد از کریسمس و آغار سال نو باشد از نظر تاریخی ریشه در فرهنگ باستانی ایرلند دارد که با پایان فصل برداشت مربوط بوده است و توسط مهاجران ایرلندی و اسکاتلندی نسخه ای از آن به امریکای شمالی وارد شده است.

مهمترین سمبل هالووین در امریکای شمالی کدوی کنده کاری شده با یک شمع روشن در داخل آن است. از حدود یک ماه مانده به هالووین رنگ مغازه ها و فروشگاهها به رنگ کدو در میآید و خرید و فروش وسایل هالووین (کدو، لباسهای مخصوص هالووین، اسکلت، ماسک، لامپهای مخصوص، ذرت، بادکنک، مجسمه، و ...) بر هر چیزی پیشی میگیرد. هر کدام از ادارات، مراکز دولتی، و شرکتهای خصوصی هم از یکی دو هفته مانده به جشن اقدام به تزیین دفاتر و محلهای کار خود کرده و بدین ترتیب برای هالووین آماده میشوند.   

در روز جشن هم بچه ها با لباسهای مخصوص تاریخی، وحشتناک، افراد معروف، افسانه ای، و امثال آن راه می افتند و در خانه ها را میزنند و از خانواده ها شکلات و شیرینی و امثال آن طلب میکنند. در ادارات و مراکز دولتی هم در این روز بسیاری از کارمندان از این لباسها میپوشند و در خیلی از این مراکز مسابقه این نوع پوشش برگزار میشود و البته معمولاً پول فرد یا افراد برنده به مراکز خیریه اهدا میشود.

در پایین چند عکس که پوشش همکاران ما در وزارت کشاورزی کاناداست آورده میشود.

پایان نامه من و سرنوشت مقاله های آن

ارائه مقاله های مستخرج از پایان نامه برای دانشجویان فوق لیسانس و دکترا در اینجا فرصتی فراهم میکند تا با پذیرفته شدن مقاله شان در یک کنفرانس علمی علاوه بر نمود کار خود در یک محفل علمی و آشنا شدن با دانشمندان و محققان رشته مربوطه شانس مسافرت به یک کشور دیگر یا حداقل مسافرت درون کشوری را پیدا کنند. با توجه به اینکه برای انجام چنین سفرهای علمی معمولاً دانشگاهها مقداری تسهیلات مالی فراهم میکنند و یا ممکن است استاد راهنمای دانشجو همه یا بخشی از هزینه های سفر را بپردازد بسیاری از دانشجویان علاقمندند مقاله های خود را به یکی از کنفرانسهای علمی ارسال کنند و برای ارائه آن به کشور یا شهر مربوطه سفر کنند. دانشجویان زیادی در اینجا هستند که در طول دوره تحصیلات خود برای ارائه مقاله هایشان بیش از 5 بار سفر خارجی داشته اند.

سرنوشت مقاله های پایان نامه من اما تا به حال طور دیگری رقم خورده اند: یکی از مهمترین کنفرانسهای مربوط به رشته ما سال پیش در همینجا در وینیپگ برگزار شد و من هم اولین مقاله ام را در آنجا ارائه کردم. دومین مقاله من هم که در یک سمپوزیم بین المللی در مجارستان پذیرفته شده بود و قرار بود تابستان سال جاری آن را ارائه کنم به علت عدم تمدید بموقع ویزای تحصیلی ام در کانادا و مشکلات ناشی از آن قادر به انجام مسافرت نشدم. سومین مقاله نیز که نتایج یک کار جدید و جذاب بود سرنوشت دیگری پیدا کرد و به کنفرانس دیگری که بزودی در امریکا بود برگزار میشود ارسال گردید و من بعلت سفر احتمالی به ایران از شرکت در این کنفرانس نیز باز ماندم! استاد راهنمایم خودش این مقاله را ارائه خواهد کرد.

پرورش سبزی و خیار در بالکنی آپارتمان

ما امسال تصمیم گرفتیم در بالکنی آپارتمان خود در گلدان سبزی و خیار بکاریم تا شاید بعد از مدتها دوباره طعم و مزه سبزی و خیار طبیعی را بچشیم. با تهیه گلدان و خاک و خرید بذر سبزی از بازار اقدام به کاشت بذور در اواخر بهار کردیم (با توجه به سردی هوا در اینجا امکان شروع کاشت زودتر از این زمان وجود نداشت). نتایج کار مخصوصاً در مورد خیار غیر قابل تصور بود: بوته های خیار به مرور تقریباً تمام فصای بالکنی را پوشاندند، بطور مداوم گل دادند و به بار نشستند. از یکی دو ماه پیش تاکنون مرتب در بالکنی ما خیار وجود دارد و اکنون بوته های خیار کم کم به به بیرون از بالکنی هم آویزان شده اند. اما مهمتر از همه ترد بودن خیارها و طعم و مزه آنهاست که واقعاً در چهار سال گذشته از آن محروم بودیم. در مورد سبزیها شاهی در تابستان خیلی سریع به گل رفت و امکان استفاده از آن وجود نداشت، ریحان غربی با اینکه کند رشد بود ولی به هر حال بد نبود، و ریحان ایرانی هم خوب بود. البته مدت کوتاهی تربچه هم داشتیم. اگر تربچه و پیازچه و شاهی زودتر کاشته میشدند نتیجه بهتری گرفته میشد.

در اینجا تعدادی از عکس مربوط به خیارها را قرار میدهم:

 

 

ماه عبادت و خاطره ها

ماه رمضان هم آمد. ماهی که برای ما علاوه بر جنبه های مذهبی و عبادتی اش یادآور انبوهی از خاطرات گذشته است و با آمدن این ماه و قرار گرفتن در حال و هوای آن به آدم احساس خاصی دست میدهد که او را تا گذشته های دور میبرد.

برای من ماه رمضان و مفهوم آن شاید به سالهای ابتدایی دهه 50 برگردد زمانیکه من چهار یا پنج ساله بودم و خاله هایم در جواب کنجکاوی من در باره امتناع کردن آنان از غذا خوردن علت را توضیح میدادند و به من میگفتند که روزه میگیرند و من به علت عدم درک دقیق موضوع چیزی شبیه ماهی گرفتن را در ذهنم تصور میکردم!

شاید در زمان شش یا هفت سالگی ام بود که برای اولین بار  روزه میگرفتم و تا نزدیکیهای غروب هم چیزی نخورده بودم ولی در همان زمان یکی از دوستان همسایه به من هلویی (به غیر عمد) تعارف کرد و من هم با اشتها خوردم و بعد که یادم افتاد روزه بوده ام  شدیداً ناراحت شدم. و البته دوست ما هم کلی کیف کرد که روزه مرا باطل کرده است! آن موقع نمیدانستیم خوردن غیر عمد روزه را باطل نمیکند.

بعد از آن کم کم روزه گرفتن را شروع کردم و علیرغم مخالفت پدر و مادرم سالی چند تا روزه میگرفتم. البته آنان برای روزه گرفتن در ایام احیا معمولاً مخالفت نمیکردند. در دوران تحصیلات راهنمایی اکثر روزه هایم را میگرفتم و شاید از دوم دبیرستان بود که دیگر بطور کامل روزه میگرفتم.

اولین سالهایی که ماه رمضان را به یاد دارم برای من یادآور اوایل پاییز و انجیر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، غروب روزهای ماه رمضان و افطاریست. از دوران ابتدایی و راهمایی هوای داغ و طولانی تابستان را به یاد دارم و نیز آلو و گوجه و گیلاس را که در ایام روزه بودن برای شب نگه میداشتیم و البته شب هم سریع سیر میشدیم و امکان خوردن همه آنها وجود نداشت. در دوره دبیرستان امتحانات اکثر سالها به ماه رمضان برخورد کرده بود و من علیرغم اصرار خانواده به روزه خوردن اقلاً در روزهای امتحان، به هیچ وجه حاضر نشدم حتی یک روز هم این کار را بکنم. در دوره تحصیلات لیسانس ماههای رمضان همگی در بهار بودند که البته با اینکه فصل خوبی برای روزه گرفتن بود ولی با غذایی که دانشگاه تبریز برای سحری و افطاری میداد شاید سختترین سالهای روزه گرفتن ما بود. به این علت خیلی اوقات مجبور میشدیم خودمان غذا درست کنیم. ماه رمضان آن سالها بویژه یادآور هم اتاقیهایمان زکی پور و عمویی و بابایی زاد است. سحری، افطاری، ساختمان مرکزی دانشگاه، شبهای احیا، و ...

اردیبهشت 67 که مصادف با ماه رمضان بود یادآور خاطراتی از نوع دیگر است. در این ماه به علت تشدید حملات و پیشرویهای عراق که شاید در نوع خود بیسابقه بود کشور در وضعیت خاصی قرار داشت و نیز بعلت بمباران و موشکباران خیلی از شهرها از جمله تبربز ما مجبور شده بودیم در شهرها و دانشگاههای به اصطلاح امن مهمان شویم. من به دانشگاه گیلان آمده بودم و البته بعد از یکی دو هفته تحصیل در دانشگاه گیلان اطلاع یافتیم که کلاسهای دانشگاه تبریز در محل امنی در خارج از شهر تشکیل میشود. من در بین راه رفتن به تبریز و در منزل دایی ام در تالش بود که از رادیوهای عربی خبر تبریک سران کشورهای عربی به صدام بخاطر آزادسازی شهر فاو را شنیدیم. ولی در ایران هیچکس جرأت نداشت در این مورد حرف بزند. چند روز بعد در مراسم احیای دانشگاه تبریز بود که روحانی مجری مراسم برای اینکه همه شرکت کنندگان را تحت تأثیر قرار با صدای بلند و در حال گریه گفت که فاو را هم گرفته اند و این امر باعث گریه شدید همه شرکت کنندگان به مدتی طولانی شد.

دو سال از ماههای رمضان را هم در تهران در دوره سربازی بودم که آن هم خاطرات خاص خودش را داشت و البته غذایش تا حدی شبیه غذای دانشگاه بود. بعد از آن هم ازدواج. پریسای ما هم متولد عید فطر 1374 است.

اکنون دوباره ماه رمضان آمده است. با دعای سحر، با اذان مؤذن زاده، با دعای افطار، و مهمتر از همه با آواز دل انگیز ربنا! ماه رمضان دوباره در اواخر شهریور است. 33 سال طول کشید تا این مهمان گرامی به محل سابقش برگردد. من 33 سال پیش بود که برای اولین بار روزه گرفتم. راستی من 39 ساله شدم! 

صد راه برای صد ساله شدن

چند روز پیش که در بیمارستان منتظر نوبت دکتر بودیم یکی از چیزهایی که توجه مرا جلب کرد متنی بود تحت عنوان صد راه برای صد ساله شدن (One Hundred Ways to One Hundred) که روی دیوار چسبانده شده بود. فکر کردم ترجمه این متن و قرار دادن آن در وبلاگ برای خوانندگان وبلاگ جالب باشد.

1- از خودتان لذت ببرید.

2- دلتان جوان بماند.

3- رو راست و باز باشید.

4- دنبال رنگین کمان بگردید.

5- پیاده سر کار بروید.

6- از پله ها استفاده کنید.

7- کنجکاو باشید.

8- سیگار کشیدن را متوقف کنید.

9- به بدن خود توجه کنید.

10- بدانید چه میخورید.

11- بدانید چه میگویید.

12- برای بچه هایتان وقت بگذارید.

13- فقط به کارهای انجام شده اکتفا نکنید.

14- آب زیاد بخورید.

15- به دیگران وفادار باشید.

16- در پارک پیاده روی کنید.

17- بخشنده باشید.

18- خوش بین باشید.

19- عشق بورزید.

20- اسکی میدانی (cross-country) انجام دهید.

21- رمان عاشقانه پیدا کنید.

22- بطور مرتب ورزش کنید.

23- تای چی (Tai chi) کنید.

24- یوگا را امتحان کنید.

25- باغچه درست کنید.

26- میوه زیاد بخورید.

27- گلف بازی کنید.

28- حیوان خانگی نگهداری کنید.

29- زیاد بخندید.

30- مثبت باشید.

31- بدهید ولی نگیرید.

32- با معشوقتان ازدواج کنید.

33- ازدواجتان را جشن بگیرید.

34- از مجرد بودنتان لذت ببرید.

35- راحت باشید.

36- سبزی بخورید.

37- بولینگ بازی کنید.

38- در هیچ چیزی زیاده روی نکنید.

39- هر چیزی را در حد کمال آن انجام دهید.

40- سوپ رشته مرغ (chicken noodle soup) بخورید.

41- به آنچه میگویید عمل کنید.

42- به عواقب کاری که انجام میدهید بیندیشید.

43- برای دوستانتان وقت بگذارید.

44- مقدار کلسترول را در رژیم غذایی خود کاهش دهید.

45- زود بخوابید و زود بیدار شوید.

46- افسرده نباشید.

47- چیزهای جدید را امتحان کنید.

48- آبتنی کنید.

49- برای دوستتان نامه بنویسید.

50- تنیس بازی کنید.

51- با طبیعت مهربان باشید.

52- حین رانندگی در اتومبیل آواز بخوانید.

53- شعر بنویسید.

54- در حین کار سوت بزنید.

55- کتاب بخوانید.

56- داروهایتان را طبق دستورالعمل پزشک مصرف کنید.

57- خودتان را به مبارزه بطلبید.

58- آنچه را که دارید قدردانش باشید.

59- به خودتان سخت نگیرید.

60- قدر فرصتها را بدانید.

61- موانع ترقی را پشت سر بگذارید.

62- چنانچه حمله قلبی یا سکته داشته اید و مصرف داروهایتان را متوقف کرده اید با پزشکتان صحبت کنید.

63- (دیگران را) در آغوش بگیرید.

64- روغن زیتون مصرف کنید.

65- جوانه کلم بروکسل (Brussel sprout) بخورید.

66- سختگیر نباشید.

67- شغلی را که دوستش دارید انتخاب کنید.

68- در جامعه خود فعال باشید.

69- هر روز روزنامه بخوانید.

70- راست بنشینید.

71- فکر خود را فعال نگه دارید.

72- مسافرت کنید.

73- در وان آب حمام کنید.

74- حسود نباشید.

75- یک سیب در روز بخورید.

76- با روبوسی و در آغوش گرفتن (دیگران) سخاوتمندی خود را نشان دهید.

77- برای شریک زندگی خود وقت بگذارید.

78- با بستگان خود در ارتباط باشید.

79- یک کیک بپزید.

80- مقدار زیادی ماهی بخورید.

81- مقدار زیادی هوای تازه تنفس کنید.

82- خودتان باشید.

83- شنا کنید.

84- برای نوه هایتان وقت بگذارید.

85- خشمتان را کنترل کنید.

86- قسمت کنید (به دیگران تعارف کنید).

87- هیچ چیزی را مسلٌم فرض نکنید.

88- در باره داروهای جدید از پزشکتان سؤال کنید.

89- در مراکز خرید محکم راه بروید.

90- (در کارها) تعلل نکنید.

91- آنچه را که نمیتوانید تغییر بدهید بپذیرید.

92- الکل خورده رانندگی نکنید.

93- راه حل پیدا کنید نه مشکل.

94- خوش مشرب باشید.

95- به پرندگان غذا بدهید.

96- روزی یک بار به خودتان برسید.

97- ماهیگیری کنید.

98- لبخند بزنید.

99- گلها را ببویید.

100- به حرفهای پزشکتان گوش کنید.

اورژانس بیمارستان و هشت ساعت انتظار

ما قبل از آمدن به کانادا اندک اطلاعاتی از وضعیت بهداشت و درمان در کانادا بدست آورده بودیم از قبیل اینکه برای گرفتن یک نوبت و ملاقات دکتر برای مسئله کوچکی مثل سرماخوردگی گاهی اوقات حتی تا ساعتها باید در انتظار ماند، پیدا کردن و ملاقات دکتر متخصص کاریست بسیار سخت و ممکن است تا چند ماه طول بکشد، برای بستری شدن در بیمارستان و یا انجام برخی آزمایشات پزشکی ممکن است لازم باشد از ماهها قبل هماهنگیهای لازم صورت بگیرد، ...

ما هم بویژه در ماههای اول اقامت در اینجا که هم از این وضعیت بهداشت و درمان کلافه شده بودیم و هم هنوز به مزه غذاهای اینجا عادت نکرده بودیم همیشه میگفتیم اگر ممکن بود برای انجام دو تا کار همیشه به ایران میرفتیم و برمیگشتیم: رفتن به دکتر و خوردن غذا!

فکر نمیکنم در دنیا جایی به غیر از کانادا وجود داشته باشد که بیماران این همه مدت در اتاق انتظار اورژانس باشند تا نوبت معاینه دکتر بشود. من قبلاً از چند نفر از دوستان شنیده بودم که وقتی برای اتفاقات اورژانسی به اورژانس بیمارستان (بعنوان مثال بیمارستان ویکتوریا که در نزدیکی ماست) مراجعه کرده اند 7-6 ساعت طول کشیده تا توسط دکتر معاینه شوند ولی باور کردن این موضوع بطور عینی برای من کمی سخت بود. هفته پیش که پارسای ما به همراه پریسا با دوچرخه از مدرسه می آمده پایش به زنجیر دوچرخه گیر میکند و قسمتهای بیرونی پای راست وی بشدت بریده میشود. با شنیدن خبر، من بلافاصله خودم را از دانشگاه به منرل رساندم و درحالی که علیرغم اقدامات اولیه خون از پای پارسا جاری بود او را در عرض چند دقیقه به بیمارستان رساندیم. بعد از ثبت اولیه در بیمارستان و بستن راه خونریزی، از ساعت 5 بعد از ظهر در اتاق انتظار بیمارستان منتظر ماندیم تا دکتر او را ببیند. اما این انتظار بسیار بسیار طولانی بود. ساعت 11 شب نوبت ما شد تا از اتاق انتظار بیمارستان به اتاق انتظار دکتر برویم و برخلاف آنچه که ما فکر میکردیم آمدن به این اتاق هم به معنای معاینه سریع توسط دکتر نبوده است بلکه انتظار دیگری شروع میشده است! انتظار در این اتاق هم بیش از 2 ساعت طول کشید و در نهایت ساعت 1:30 صبح روز بعد یعنی بعد از هشت ساعت و نیم انتظار موفق شدیم دکتر را ملاقات کنیم! بقیه بیماران اوژانسی هم که در بین آنان همه نوع افرادی با هر وضعیت اورژانسی (خونریزی، شکستگی، قلبی، تنفسی، و ...) دیده میشدند وضعیتی بهتر از ما نداشتند و بعضیها میگفتند حتی نزدیک 10 ساعت در انتظار بوده اند. مخصوصاً کلافگی بیماران در اتاق انتظار دکتر بسیار شدیدتر بود چون هم ساعتهای طولانی انتظار کشیده و خسته شده بودند و هم اینکه انتظار نداشتند که آنجا هم دوره انتظار دیگری منتظرشان باشد!

البته زمانیکه نوبت بیماران میرسید دکتر و پرستاران از هیچ لطفی به بیمار دریغ نمیکردند و هر مدت زمانیکه لازم بود روی بیمار کار میکردند و از نظر روانی و عاطفی نیز همه چیز در حد کامل بود. خلاصه با کلی اظهار لطف و محبت و دادن انواع برچسبها و بستنی و ... خستگی آن همه انتظار کلافگی را از تن او بیرون کردند.

به هر حال دلایل این موضوع خود مقوله دیگریست و نیاز به بررسیهای بیشتری دارد ولی سه دلیل که ملموستر و بیشتر از همه موجب از افزایش زمان انتطار بیمار شده عبارتند از: 1- فعال بودن و سریع بودن سیستم اورژانس شهری؛ در اینجا این سیستم بسیار فعال است و چند دقیقه بعد از تماس بیمار وی را به بیمارستان میرسانند. این بیماران که اکثراً افراد بسیار مسن و از کار افتاده هستند وقتی با آمبولانس آورده شده و تحویل بیمارستان داده میشوند معمولاً نسبت به بقیه بیماران اورژانسی در اولویت قرار داده میشوند. زیاد بودن این بیماران یکی از دلایلیست که باعث به عقب افتادن نوبت بقیه بیماران اورژانسی میشود 2- کمی تعداد دکترها در بیمارستانها؛ که معمولاً فقط یک دکتر برای اورژانس یک بیمارستان به آن بزرگی کار میکند (اقلاً در بیمارستانیکه ما رفتیم). 3- صرف وقت زیاد برای هر بیمار؛ دکترهای اینجا برای هر مریض هر قدر که نیاز باشد وقت میگذارند و برای آنها رسیدگی تمام و کمال به مریضی که در اختیار آنان است اولویت دارد.

داستان ویزای اقامتی ما

اینجا در حالت عادی و در اکثر موارد ویزای اقامتی افراد از جمله ویزای دانشجویی (Study Permit) بطور سالیانه و فقط برای یک سال تمدید میشود. البته در مواردی هم ممکن است شخص خوش شانس باشد و به دلایل مختلف و بسته به نظر کارمند اداره مهاجرت ویزایش برای بیش از یک سال تمدید شود.

من طبق معمول هر سال اوایل ماه می تمام مدارم لازم (حدود یک کیلوگرم!) را به همراه هزینه های مربوطه (425 دلار) برای تمدید ویزای اقامتی خانواده چهار نفره ما به اداره مهاجرت کانادا فرستادم. با توجه به اینکه طبق اطلاعات اداره مهاجرت در آن زمان تمدید ویزاحدود یک ماه طول میکشید من بر آن اساس تمام کارهایم را طوری برنامه ریزی کردم که اوایل سپتامبر در ایران باشم: بعد از دریافت ویزای اقامتی در اوایل ژوئن بلافاصله برای ویزای ورود مجدد به کانادا      (Re-entry Visa) اقدام میکنم، با دریافت این ویزا در اواخر جولای و با داشتن پذیرش مقاله از یک سمپوزیوم بین المللی در مجارستان برای ویزای آن کشور اقدام میکنم و با اخذ ویزا و سفر به آن کشور در اوایل سپتامبر مقاله ام را ارائه میکنم و از آنجا به ابران خواهم رفت.

اما همه اینها رؤیایی بیش نبوده است و بعد از حدود 50 روز انتظار برای دریافت ویزای اقامتی با پیدا کردن یک شماره تلفن و تماس با کارمندان مربوطه دریافتم که صدور ویزای ما بجای یک ماه حدود چهار ماه طول خواهد کشید! علتی که برای این موضوع بیان کردند این بود که از خوش شانسی شدید ما مدارک ما بطور تصادفی برای بررسیهای بیشتر انتخاب شده است. با این وضع نه برای ویزای ورود مجدد وقتی خواهد بود و نه برای ویزای مجارستان و سفر به آن کشور.

با توجه به اینکه ویزای یکی دو نفر از دوستان ایرانی ما هم اخیراً به چنین سرنوشتی دچار شده است انتخاب تصادفی افراد برای بررسیهای بیشتر کمی مشکوک بنظر میرسد و ممکن است انتخاب تصادفی افراد از کشورهایی خاص مدنظر باشد. به هر حال این کار چه بصورت کاملاً تصادفی صورت گرفته باشد و چه نتیجه موضعگیریها و روابط تنشزای موجود بین دولتهای ایران و کاناداباشد فعلاً خسارتش متوجه ماست.

کرج و سگد

با توجه به اینکه ممکن است برای ارائه یک مقاله در سپتامبر آینده عازم یکی از شهرهای مجارستان به نام سگد (Szeged) شوم با خواندن راهنمای کنفرانس و اطلاعات جالبی که در مورد شهر سگد، هتلها، مراکز تجاری، اماکن تفریحی، سیستم حمل و نقل و نحوه رفتن از فرودگاه بوداپست به ایستگاه قطار و از آنجا به محل برگزاری کنفرانس در سگد، و ... داده شده بود بی اختیار مرا به یاد کرج انداخت که با داشتن چندین دانشگاه و دانشکده و تعداد زیادی مراکز علمی و تحقیقاتی تقریباً هیچوقت یک مهمان خارجی نمیتوانست خودش را از فرودگاه تهران تا محل برگزاری کنفرانسها و سمینارهای علمی در کرج برساند و مسئولان برگزاری چنین جلساتی با علم به این موضوع مجبور میشدند در زمانهای برگزاری کنفرانسها با فرستادن خودرو و راننده به فرودگاه، هزینه جابجایی مهمانان را از جیب دولت یا کنفرانس بپردازند. چیزی که فکر نمیکنم در جایی از دنیا سابقه داشته باشد.

با توجه به موضوع بالا چند روز پیش خواستم از طریق جستجوگر گوگل ببینم اطلاعاتی که در مورد شهر کوچک سگد (به مساحت 280 کیلومتر مربع و جمعیت 170 هزار نفر) در اینترنت وجود دارد در مقایسه با ابرشهر کرج (که دارای مساحت 2540 کیلومتر مربع و جمعیت نزدیک به دو میلیون نفر عنوان پنجمین شهر بزرگ ایران را داراست) چگونه است. نتایج این جستجو بسیار عجیب و نومید کننده بود:

لطفاً ابتدا به نتیجه جستجوی وب برای شهر سگد توجه کنید:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=Szeged&meta

همانگونه که ملاحظه میشود با کمال تعجب نقشه و مشخصات شهری شهر سگد در نقشه های گوگل قرار دارد. بعد از آن هم در نتایج بعدی جستجو به اطلاعات جامع و کاملی از شهر در سایتهای بسیار جذاب برخورد میکنیم که با دیدن آنها آدم تصور میکند راهنمای یکی از شهرهای درجه یک اروپا از قبیل لندن و برلین و پاریس و رم را پیش رو دارد. همین سایتها همه نوع اطلاعات و راهنمایی در مورد شهر از اطلاعات عمومی و تاریخچه و نقشه های شهر گرفته تا اطلاعات در مورد فعالیتهای فرهنگی و ورزشی و آموزشی، مشخصات اقامتگاهها، رستورانها، بانکها، داروخانه ها، مدارس، کتابخانه ها، بارها و و قهوه خانه ها و دیسکوها، و ... را در اختیار همگان قرار میدهند.

حال لطفاً به نتیجه این جستجو برای کرج توجه فرمایید:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=++Karaj&meta

تقریباً به غیر از یک صفحه اطلاعات در ویکیپدیا و چند سایت تبلیغاتی چیز دیگری در باره کرج یافت نمیشود. نقشه کرج هم در گوگل وجود ندارد!

ممکن است علت این کار رسمی نبودن زبان انگلیسی در ایران ذکر شود که در اینجا جستجو به آن زبان صورت گرفت. در پاسخ باید گفت که اولاً در مجارستان هم زبان رسمی زبان مجاریست و ثانیاً نتیجه جستجو به زبان فارسی هم بغیر از یک صفحه از ویکیپدیا و چند صفحه تبلیغاتی چیز خاصی را در باراه کرج نشان نمیدهد:

http://www.google.ca/search?hl=en&q=++%DA%A9%D8%B1%D8%AC&meta

نتیجه جستجوی تصویری در باره این دو شهر از این هم جالبتر است:

ابتدا جستجو در باره سگد:

http://images.google.ca/images?hl=en&q=Szeged&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=li

در صفحه اول تصاویری جذاب و چشم نواز از مناظر شهری، آثار تاریخی، و نقاط دیدنی شهر دیده میشود. صفحات بعدی نیز کمابیش همانگونه اند.

و حال جستجوی تصویری کرج به زبان انگلیسی:

http://images.google.ca/images?hl=en&q=%20%20Karaj&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=wi

در صفحه اول عکسی از بلوار کشاورز تهران، چند عکس از مناظر طبیعی و کوههای اطراف کرج، یک عکس سکسی، و اقلاً دو عکس از صحنه دستگیری متهمان و مجرمان توسط نیروی انتظامی دیده میشود. نوع تصاویر در صفحات بعدی نیز کمابیش مشابهند.

و بالاخره جستجوی تصویری کرج به زبان فارسی:

http://images.google.ca/images?um=1&hl=en&q=%DA%A9%D8%B1%D8%AC

همانگونه که ملاحظه میشود نتیجه جستجوی فارسی نیز تفاوت چندانی با نتیجه جستجوی انگلیسی ندارد.